حجاب های نورانی و کوری عصر مدرن : نگاهی به رمان کوری
«...الهى هب لى كمال الانقطاع اليك و أنر ابصارنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور و تصل الى معدن العظمة و تصير ارواحنا معلقة بعزّ قدسك...»
معبود من ! براى من، بريدن از ماسوى و پيوستن به ساحت مقدس خود را عطا كن و چشمان دلهاى مان را با نگاه پرفروعت ، روشن گردان تا چشمان دلهایمان , پردههاى نور را بدرد و به معدن عظمت و شكوه و جلال تو برسد و جانهاى ما به دامن عزّ قدس تو در آويزد...
---------------------------------------------------------
رمان کوری که آن را ژوزه ساراماگو پرتغالی در سن 76 سالگی نوشته و به سبب آن برنده جایزه نوبل ادبیات گشته , رمانی است فلسفی و رمزی و آمیزه ای ازواقعیت و خیال ؛ وی در 18 ژوئن 2010 در سن 88 سالگی درگذشت . در این داستان ، کوری سمبل فقدان معرفت و بصیرت باطنی و مظهر ضلالت و بدبختی و منشا گرفتاری ها و مفاسد اجتماعی است . در این رمان پزشک نیز با این که بعد از معاینه و بررسی علمی متوجه می شود این نابینایی های رایج ربطی به دستگاه بینایی ندارد ولی نهایتا خود نیز نابینا می شود و عامل انتقال بیماری به دیگران می گردد . این کوری آگاهانه و حاصل استغنای کاذب علمی و دانش های ابزاری فاقد مسئولیت است . علوم و معارف غرور انگیز و غفلت خیز دنیوی سبب کوری باطنی می شود . آن گاه با همه علوم و معارف پیشرفته و عظیم و تخصصی و فنی ، دچار کوری می شویم ؛ به تعبیر قرآن کریم : همان علم و معرفت دقیق و عالی بیشتر مایه ضلالت و بت سازی و بت پرستی می شود تا جهل بسیط و ناآگاهی ساده مردم عادی (أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْديهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ )
این عجب نبود که کور افتد به چاه بوالعجب افتادن بینای راه
همان غرور ناشی از وسعت و دقت علوم جدید و ابزارهای علمی پیشرفته ما را دچار کوری عجیب و پیشرفته ای ساخته که در تاریخ نظیر نداشته است ( كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ في ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُون) ؛ ما مردمان آگاه عصر حاضر ، به ویژه روشنفکران و اهل فن و فضل و علم و تخصص ، دچار نوعی کوری گشته ایم و خود را از همه انبیا و اولیای گذشته آگاه تر خیال می کنیم و می پنداریم در روشنایی کامل به سر می بریم ولی در حقیقت در امواج جهل و بی خردی غرق گشته ایم و هیچ جا را نمی بینیم (وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها) و هیچ درک درست و اطمینان بخشی از جهان و انسان نداریم .
بخش مهمی از ظلمت جهان امروز و به تعبیر آرتور کویستلر « ظملت در نیمروز» حاصل همان بزرگان علم و دانش و فکر و فرهنگ جهانی است :
هر كه بيدار است، او در خوابتر هست بيداريش از خوابش بتر
چون به حق بيدار نبود جان ما هست بيداري چو در بندان ما
ساراماگو می گوید « من فکر میکنم ما کور نشدیم، ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که میتوانند ببینند، اما نمیبینند » .
اما این نابینایی غرق شدن در ظلمات و پرت شدن در چاه های تاریک و زندانی شدن در غارهای مخوف نیست بلکه حاصل غرق شدن در میان نظریات علمی و مباحث عمیق فلسفی و به تعبیر عارفان اسغراق در« حجاب های نورانی » است . ولی حجاب , حجاب است و مانع طی طریق :
آن هنرهای دقیق و قال و قیل قوم فرعونند، اجل چون آبِ نیل
آن هنرها گردن ما را ببست ز آن مناصب سرنگونسازیم و پَست
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
کوران داستان گویی در میان پروژکتورهای نورانی ایستاده اند و جایی را نمی بینند یا در استخری از شیر افتاده اند و سفیدی همه بینایی شان را فراگرفته و جایی را نمی بینند . امروزه چشمان مان با نور شدید خیره کننده ای مواجه شده که بدتر از ظلمات متراکم و جهل تاریخی ، حجاب راه گشته است و همه جا را می بینیم ولی هیچ حقیقتی را به درستی درک نمی کنیم (وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُون) .خودمان را از همه گذشتگان داناتر می پنداریم و علی رغم جوش و خروش شدید ظاهری ,جامد و راکد مانده ایم و نمی توانیم در مسیر درست زندگی با صلابت پیش برویم .
نتیجه کوری , محدودیت , ناتوانی , بدبختی , درگیری خشونت آمیز و فساد و بزهکاری و جنایت و دردهای عمیق اجتماعی است و به تعبیر ساراماگو کثافت های مختلفی محیط کوران را احاطه می کند . دمکراسی و راحتی و رفاه و علم و تخصص نیز برای افراد کور هیچ سودی ندارد :« نابینایان برای تقسیم غذا با هم درگیر میشوند. کم کم خوی حیوانی افراد در این وضعیت فلاکتبار بروز میکند. کثافت، فحشا و ... آسایشگاه را فرا میگیرد. عدهای از کورها، تحویل غذا را به دست میگیرند و غذا را به افراد دیگری میفروشند. کورها برای زنده ماندن از تمامی چیزهای باارزش خود میگذرند تا به جایی میرسد که افراد زورگیر از کورها زنهایشان را طلب میکنند. در نهایت کورها راضی میشوند تا زنان خود را برای به دست آوردن خوراک به آنها بفروشند » .
ساراماگو می نویسد : « به مرد کوری بگویید آزاد هستی، دری را که از دنیای خارج جدایش میکند باز کنید، بار دیگر به او میگوییم آزادی، برو، و او نمیرود، همانجا وسط جاده با سایر همراهانش ایستاده، میترسند، نمیدانند کجا بروند، واقعیت اینست که زندگی در یک هزارتوی منطقی، که توصیف تیمارستان است، قابل قیاس نیست با قدم بیرون گذاشتن از آن بدون مدد یک دست راهنما یا قلاده یک سگ راهنما برای ورود به هزارتوی شهری آشوب زده که حافظه نیز در آن به هیچ دردی نمیخورد، چون حافظه قادر است یادآور تصاویر محلهها شود، نه راههای رسیدن به آنها.»
هرچند کوری عوارض منفی زیادی دارد ولی در این داستان به گونه ای متحول کننده و بیدارگر هم هست . یکی از عوامل آن همین دردها و محدودیت های ناشی از کوری است .
نکته جالب توجه رمان , زن دکتر است که تنها فردی است که کور نشده ولی با تمام وجود برای درمان بقیه کوران تلاش می کند و و بدین منظور مجبور می شود خودش را به کوری بزند و در قالب کوران به میان آنان برود و جان خود را به خطر اندازد , ولی سرانجام هم خود اوست که نابینایان را نجات می دهد . همانند مردان الهی و عارفان روشن ضمیر که تظاهر به کوری نموده و با کوران قدم بر می دارند تا آنان را از ورطه خطرناکی که دچارش شده اند نجات دهند .
منشا همه این نابینایی های نورانی چنان که ساراماگو هم در تمثیلی کنایه آمیز بدان اشاره می کند غفلت از مفاهیم والای معنوی و نابینایی و بی بصیرتی در درک حقایق دینی است و راه حل آن مراجعه به کانون های معرفت دینی و الهی و بصیرت بخشی و احیای مراکز مذهبی و بهره مندی درست و کامل از شخصیت های مذهبی . حیات اجتماعی در گرو حیات بخشی بزرگان دین است و آنها نیز باید دستمال از برابر چشمان خود بردارند و تا زمانی که مراکز اساسی آموزش و تربیت دینی یعنی حوزه های علمیه و دانشگاهها و معابد و مساجد و کلیساها و زیارتگاه ها اصلاح نشود ، جامعه و فرهنگ جهانی اصلاح نخواهد شد .
ساراماگو در اواخر داستان به شکل استعاری بیان می کند که چشمان نقاشی ها و مجسمه های مقدس کلیسا با دستمال سفیدی بسته شده است و همه نابینایی های مسری فرهنگ عمومی بشر امروز نیز به همان مجسمه های مقدس چشم بسته مربوط می شود و وقتی دستمال های سفید از مقابل چشمان آنها برداشته می شود ، به تدریج همه اهالی شهر که به تدریج در شرف نابینایی کامل بودند ، بار دیگر بینایی خود را به دست می آورند . اما تنها این که دستمال از مقابل چشمان ما کنار برود کافی نیست ؛ بلکه نیاز به یک تحول شخصیتی اساسی تر و خانه تکانی کامل تر روحانی و معنوی داریم و این نکته در رمان در قالب رمزی حمام کردن و شستشو دادن خویش مطرح می شود ؛ یعنی یک حمام روح کامل و تهذیب نفس تمام عیار .
یکی از نویسندگان در باره همین بخش از رمان کوری می نویسد : « مردمی كه چشم از معنويت بسته اند ، معنويت و مقدسات نيز از آن ها چشم می بندند و به اين نتيجه راهنمايی می كند كه اديان بهترين راه ها به سوی معنويت هستند و با برخورداری از عرفان كه به منزلهی قلب برای هر دين است می توانند انسان ها را از خواب بيدار و از كوری نجات بخشند. در عرفان بايد چشم سر ، كور و بسته شود تا چشم سر و كلی نگر بينا گردد تا چشم ظاهر بسته نشود ، چشم باطن باز نمی شود ».
یکی از نکته های جالب رمان مشابهتی است که به ادبیات قرآنی دارد و در آن افراد و حتی مکان ها ، اسم و عنوان ندارند و تنها با اعمال و اوصاف شان معرفی می شوند .
لینک ها :
از کودکی همیشه با کتاب و مجله مانوس بودم . آن زمان دوست داشتم همه کتاب های دنیا را بخوانم ولي معناي خيلي از كلمات را نمي دانستم . علاقه داشتم معلم شوم و اکنون عضو هیات علمی دانشگاهم ؛ ولی از کلمه استاد خوشم نمی آید ؛ فکر می کنم که استاد وصف کسی مثل حضرت عیسی است که در انجیل حواریون از او به عنوان استاد یاد می کنند . تصور می کنم این نام ها و همه عناوین و القاب رایج دیگر سرگرمی و دلخوش کنک آدم های کوچک است و آدم ها با دلبستگی و سرگرمی به این عناوین وقت خود را تلف می کنند و دچار رکود و رسوب فکری و روحی می شوند . دوست دارم بنشینم و چالش های فکری را نظاره کنم و مشتاق بحث و نقد و گفت و گوی نکته سنجانه و منتقدانه هستم البته با کسی که حال و فکر و ظرفیتش را داشته باشد و تفکر مداربسته نداشته باشد . به این دنیای مجازی هم بسیار علاقه مندم و آن را پنجره های تنفس در دنیای واقعی می دانم . خانواده خوبی دارم . همه دلمشغولی های علمی و فکری داریم . می گوییم و می خندیم و گاهی با هم می گرییم . گاهی با هم بحث می کنیم . نانی می خوریم و شکر خدایی را به جا می آوریم که همه هستی ما از اوست . با همه تنبلی ها و بدیهایی که ما را احاطه کرده ، خدای خوب همیشه به فکر ماست و شبها که ما می خوابیم چشمان همیشه بیدارش نظاره گر ماست . فکر می کنم که از ته دل همه انسان ها در همه نقاط دنيا دريچه اي به سوی منطق و عشق و پاکی و خدای خوب باز می شود و می توانیم آنجا همه با هم قرار بگذاریم و حرف های همدیگر را خوب بفهمیم . شیفته و شایق کسی هستم که چیزی برای گفتن داشته باشد و دل پاکی داشته باشد و بتوان رایحه حیات را از نفس او حس کرد و زندگی آموخت و خوشبختانه همیشه در کنار خود کسانی را دارم که بتوانم از فکرشان بهره ببرم ...