چند تن از نیروهای تفحص صحبت می کردند . یکی از آنها نقل می کرد که مادر شهید مفقود الاثری 23 سال بود که شبها در خانه را  باز می گذاشت و سر سفره برای پسرش ظرفی می گذاشت و در این 23 سال شبها نمی خوابید و می گفت چون می خواهم وقتی پسرم می آید توی خواب نباشم . او می گفت به مادر این شهید گفتم پسرت کجا شهید شده ؟ گفت : چزابه . گفتم اتفاقا گاهی چزابه می روم . مادر آن شهید گفت : تو را قسم می دهم و هر پولی که می خواهی به تو می دهم که هر وقت آنجا رفتی از طرف پسرم شمعی برایش روشن کنی . وی می گفت حالا ما توانسته ایم بعد از سالها بقایای شهید وی را پیدا کنیم ولی با توجه به وضعیت روحی وی چگونه می توانیم با این مادر عزیز مواجه شویم و به او چه بگوییم . دیگری گفت : هنگام جنگ و حین عملیات یکی از رزمنده ها از شدت انفجار ناشی از انفجار بمب یا راکت  ، بدنش از  سطح زمین کنده شد و روی سیمهای خاردار پرتاب شد و همان جا روی سیمهای خاردار افتاد ، در حال شهادت با زمزمه آرام و دلنشینی زیر لب می گفت : ای امام حسین دارم ناله کنان به حرم تو نزدیک می شوم . وی می گفت پس از سالها با دوستان تفحص به همان منطقه رفته بودیم تا پیکر شهدا را بیابیم . از توی شیاری رد می شدیم صدایی به گوش می رسید . نزدیک که رفتیم درست روی همان سیم های خاردار  پلاک آویزان آن شهید را دیدیم که پس از سال های طولانی از شهادتش همان جا لباس هایش را باد برده بود و استخوانهایش پایین سیم خاردار ریخته بود ولی پلاکش روی سیم خاردار در آغوش باد در حال حرکت بود و صدایی که می شنیدیم صدای خوردن آنها به سیم های خاردار بود . دیگری نقل می کرد که در اصفهان پیش مادر شهیدی رفتیم تا بقایای شهیدش را که مقداری استخوان و خاک و پلاک بود به او بدهیم . آن مادر گرامی با غم عظیمی با تعجب زیاد گفت : آخر پسرم قد رشید بلندی داشت و از زیر قرآن که ردش می کردم باید کامل خم می شد ؛ الان شما می گویید محتویات این کیسه کوچک همان پسر شهید من است !