قصه خوابگردان
هـزاران ســــال بــا حیــرت نـشستـم به او پیوستم و از خود گذشتم
ولیکن سرگذشتم این سهحرف است تراشیـدم پرستیـدم شکستـم
تكرار مكررات ، ملالت ، دلزدگي و ديگر هيچ .....
جست و جويي در ميان روياهاي گمشده .....
خواب، بيداري در خواب و زندگي در میان خواب و بيداري .....
دوستي با سايه ها، بادها و برگهاي خزان .....
دشمني و ستيز با خويشتن .....
سيلي زدن بر گونه آيينه ها .....
مشت زدن بر امواج ......
و گره زدن بر باد ..........
خوشحالي از هيچ ....
غم و غصه از هيچ .....
عشق و اميد به هيچ .....
بحث و جدل و گفت و گوي بيشمار .....
در باب هيچ و پوچ .....
رقصيدن به آهنگ زمانه .....
چون ماهي كوچك سرگرداني همراه شدن با سيلاب زمان ....
به سوي ناكجا آباد ......
مبدل شدن به ساعتی كوكي براي برنامه هاي ديگران .....
خود را به امواج لحظه ها سپردن .....
كرختي و بي حسي فكر و انديشه و روان .....
شطرنج بازي با خويشتن .....
باختن به خويشتن .....
و يخ زدن در ميان خويشتن.....
*********
براي اي آفتاب صبح اميد كه در دست شب هجران اسيرم
از کودکی همیشه با کتاب و مجله مانوس بودم . آن زمان دوست داشتم همه کتاب های دنیا را بخوانم ولي معناي خيلي از كلمات را نمي دانستم . علاقه داشتم معلم شوم و اکنون عضو هیات علمی دانشگاهم ؛ ولی از کلمه استاد خوشم نمی آید ؛ فکر می کنم که استاد وصف کسی مثل حضرت عیسی است که در انجیل حواریون از او به عنوان استاد یاد می کنند . تصور می کنم این نام ها و همه عناوین و القاب رایج دیگر سرگرمی و دلخوش کنک آدم های کوچک است و آدم ها با دلبستگی و سرگرمی به این عناوین وقت خود را تلف می کنند و دچار رکود و رسوب فکری و روحی می شوند . دوست دارم بنشینم و چالش های فکری را نظاره کنم و مشتاق بحث و نقد و گفت و گوی نکته سنجانه و منتقدانه هستم البته با کسی که حال و فکر و ظرفیتش را داشته باشد و تفکر مداربسته نداشته باشد . به این دنیای مجازی هم بسیار علاقه مندم و آن را پنجره های تنفس در دنیای واقعی می دانم . خانواده خوبی دارم . همه دلمشغولی های علمی و فکری داریم . می گوییم و می خندیم و گاهی با هم می گرییم . گاهی با هم بحث می کنیم . نانی می خوریم و شکر خدایی را به جا می آوریم که همه هستی ما از اوست . با همه تنبلی ها و بدیهایی که ما را احاطه کرده ، خدای خوب همیشه به فکر ماست و شبها که ما می خوابیم چشمان همیشه بیدارش نظاره گر ماست . فکر می کنم که از ته دل همه انسان ها در همه نقاط دنيا دريچه اي به سوی منطق و عشق و پاکی و خدای خوب باز می شود و می توانیم آنجا همه با هم قرار بگذاریم و حرف های همدیگر را خوب بفهمیم . شیفته و شایق کسی هستم که چیزی برای گفتن داشته باشد و دل پاکی داشته باشد و بتوان رایحه حیات را از نفس او حس کرد و زندگی آموخت و خوشبختانه همیشه در کنار خود کسانی را دارم که بتوانم از فکرشان بهره ببرم ...