شنیدم که در غزنین خباز‌ان در دکان‌ها ببستند، و نان عزیز( = کمیاب) و نا‌یافت شد؛ و غربا و درویشان در رنج افتادند و به تظلم به درگاه شدند و پیش سلطان ابراهیم از نانوایان بنالیدند. فرمود تا همه را حاضر کردند.
گفت: «چرا نان تنگ کرده‌اید؟»
گفتند: «هر باری که گندم و آرد در این شهر می‌آرند، نانوای تو می‌خرد و در انبار می‌کند و می‌گوید فرمان چنین است، و ما را نمی‌گذارد که یک من بار بخریم.»
سلطان بفرمود تا خباز خاص بیاوردند و در زیر پای پیل ببستند و در شهر بگردانیدند و بر روی منادی می‌کردند که: «هر که در دکان نگشاید از نانوایان، با او همین کنیم و از انبارش خرج کردند.»
نماز شام بر در هر دکانی پنجاه من نان بماند و کس نمی‌خرید.