منفی بافی و بیماری عصبی ما ایرانی ها
یک زندگی سالم باید علی رغم هر نوع مشکل و گرفتاری طبیعی و غیر طبیعی ، شاد و با نشاط و پر انرژی و فعال و خلاق و سرشار از عشق و امید باشد وگرنه سر پا نمی ماند و ویران می شود . اما اکنون در خیلی از جاها که پا می گذاریم در مجالس و محافل دوستانه و خانوادگی و اجتماعی ، در پاتوق های مختلف در اینجا و آنجا ، توی تاکسی و بازار و خیلی جاهای دیگر غالبا مجموع حرف هایی که زده می شود به درد خراب کردن اعصاب و آرامش و سرد کردن حرارت عشق و امید و فلج کردن زندگی می خورد .
توی جمع خانوادگی یا اداری چند نفر موضع تهاجمی و چند نفر موضع دفاعی به خود می گیرند و بعد کار به بد و بیراه گفتن و فحاشی می کشد و فشار عصبی و دشمنی ها و کینه ها چند برابر می شود و غالبا هم نه موضوع بحث روشن است و نه اطلاعات موثق و دقیقی در دست است و نه افراد اصول بحث و نقد را رعایت می کنند و نه فضای انصاف و خیرخواهی و حق جویی و مثبت اندیشی حاکم است و حاصل کار فاصله گرفتن افراد از هم و ضعف روابط دوستانه و عاطفی و اجتماعی و تشدید جنگ عصبی و فرسایش قوا و استعدادهای اجتماعی است .
اکثر افراد از سبزی فروش محله و واکسی و راننده تاکسی در هر مساله ای اظهار نظر کارشناسی نموده و کاسه داغ تر از آش می شوند و نسبت به همه مسائلی که ربطی به آنها ندارد و مسئولیتی در قبال آن ندارند تصمیم گیری می کنند و همه را دزد و دغل باز و شیاد و جاهل و خیانتکار و خود را صادق و صالح و خیرخواه و دلسوز و مطلع و توانمند وانمود می کنند .
از کودکی همیشه با کتاب و مجله مانوس بودم . آن زمان دوست داشتم همه کتاب های دنیا را بخوانم ولي معناي خيلي از كلمات را نمي دانستم . علاقه داشتم معلم شوم و اکنون عضو هیات علمی دانشگاهم ؛ ولی از کلمه استاد خوشم نمی آید ؛ فکر می کنم که استاد وصف کسی مثل حضرت عیسی است که در انجیل حواریون از او به عنوان استاد یاد می کنند . تصور می کنم این نام ها و همه عناوین و القاب رایج دیگر سرگرمی و دلخوش کنک آدم های کوچک است و آدم ها با دلبستگی و سرگرمی به این عناوین وقت خود را تلف می کنند و دچار رکود و رسوب فکری و روحی می شوند . دوست دارم بنشینم و چالش های فکری را نظاره کنم و مشتاق بحث و نقد و گفت و گوی نکته سنجانه و منتقدانه هستم البته با کسی که حال و فکر و ظرفیتش را داشته باشد و تفکر مداربسته نداشته باشد . به این دنیای مجازی هم بسیار علاقه مندم و آن را پنجره های تنفس در دنیای واقعی می دانم . خانواده خوبی دارم . همه دلمشغولی های علمی و فکری داریم . می گوییم و می خندیم و گاهی با هم می گرییم . گاهی با هم بحث می کنیم . نانی می خوریم و شکر خدایی را به جا می آوریم که همه هستی ما از اوست . با همه تنبلی ها و بدیهایی که ما را احاطه کرده ، خدای خوب همیشه به فکر ماست و شبها که ما می خوابیم چشمان همیشه بیدارش نظاره گر ماست . فکر می کنم که از ته دل همه انسان ها در همه نقاط دنيا دريچه اي به سوی منطق و عشق و پاکی و خدای خوب باز می شود و می توانیم آنجا همه با هم قرار بگذاریم و حرف های همدیگر را خوب بفهمیم . شیفته و شایق کسی هستم که چیزی برای گفتن داشته باشد و دل پاکی داشته باشد و بتوان رایحه حیات را از نفس او حس کرد و زندگی آموخت و خوشبختانه همیشه در کنار خود کسانی را دارم که بتوانم از فکرشان بهره ببرم ...