پیام های برف بهاری


دو هفته قبل کم مانده بود که از گرما کولرها را کار بیندازیم و امروز زیر برف مانده ایم با بیماری و بی حالی . گل یاس مان هم با آن شاخه بلندش که به دیوار تکیه کرده بود روی زمین افتاده و سر به خاک گذاشته ؛ چه شکوفه هایی که زیر برف پژمردند . هر چه از دوست می رسد نیکوست : «یَفْعَلُ اللهُ ما یَشاءُ بِقُدْرَتِهِ، وَ یَحْكُمُ ما یُریدُ بِعِزَّتِهِ» :
عجب آسمان چه بارد كه زمين مطيع نبود؟ تو هر آنچه پيشم آری، چكنم كه بر نتابم؟
البته این نمادها و نشانه ها معانی بسیار متنوع و پیچیده ای دارند و نباید مثل صاحب این قلم سطحی نگر بود ؛ زیر هر لطف حضرت حق قهری و عبرتی و زیر هر قهرش صدها لطف و درس و حکمت نهان است و اگر این رازها درست درک نشود سبب ضلالت است : « و يضل الله الظالمين و يفعل الله ما يشاء » . تقدیرات الهی رنگ و روی کارهای ما را دارد و تقریبا خیلی از کارهای ما وارونه است و این وارونگی در آسمان هم سایه می اندازد .
گفت شاه ما همه صدق و وفاست آنچه بر ما می رسد آن هم ز ماست
. « ظهر الفساد فى البر والبحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون » ؛ به سبب اعمال مردم، فساد در خشكى و دريا آشكار شد تا به آنان جزاى بعضى از كارهايشان را بچشانند، باشد كه ( از روشهای غلط خود ) باز گردند .
جامه رنگین ما آز و هواست هرچه بر ما می رسد از آز ماست
در هوس افزون و در عقل اندکیم سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم تن بمرد و در غم پیراهنیم
بر سر این بندگان نا شکر الهی اگر به جای برف و باران سنگ هم ببارد جای تعجب نیست . وضع و حالمان همین است . بسیاری از نمادهای تقدیر و نشانه های آسمان را باید در زمین و در میان افعال بندگان جست .
تیرگی ها را نمودم روشنی ترس ها را جمله کردم ایمنی
ایمنی دیدند و ناایمن شدند دوستی کردم، مرا دشمن شدند
کارها کردند، اما پست و زشت ساختند آئینهها، اما ز خشت
تا که خود بشناختند از راه، چاه چاهها کندند مردم را براه
روشنی ها خواستند، اما ز دود قصرها افراشتند، اما به رود
قصهها گفتند بیاصل و اساس دزدها بگماشتند از بهر پاس
جام ها لبریز کردند از فساد رشتهها رشتند در دوک عناد
درس ها خواندند، اما درس عار اسب ها راندند، اما بیفسار
دیوها کردند دربان و وکیل در چه محضر، محضر حی جلیل
سجدهها کردند بر هر سنگ و خاک در چه معبد، معبد یزدان پاک
رهنمون گشتند در تیه ضلال توشهها بردند از وزر و وبال
از تنور خودپسندی، شد بلند شعلهی کردارهای ناپسند
پس اگر از « منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد » باید دید که ما چقدر به هم لطف و محبت و گذشت کردیم و درد و درک و انصاف و خیرخواهی داریم که زمین و آسمان خدا هم به ما ارادتی داشته باشد ؛ وگرنه آسمان بی جهت دلش به حال ما نخواهد تپید و برایمان نخواهد گریست : « فما بكت عليهم السماء و الارض و ما كانوا منظرين ». به قول خواجه این طور که نمی شود : « ارادتی بنما تا سعادتی ببری » . همین نم نم باران روزهای گذشته از سرمان هم زیاد بود .....
از کودکی همیشه با کتاب و مجله مانوس بودم . آن زمان دوست داشتم همه کتاب های دنیا را بخوانم ولي معناي خيلي از كلمات را نمي دانستم . علاقه داشتم معلم شوم و اکنون عضو هیات علمی دانشگاهم ؛ ولی از کلمه استاد خوشم نمی آید ؛ فکر می کنم که استاد وصف کسی مثل حضرت عیسی است که در انجیل حواریون از او به عنوان استاد یاد می کنند . تصور می کنم این نام ها و همه عناوین و القاب رایج دیگر سرگرمی و دلخوش کنک آدم های کوچک است و آدم ها با دلبستگی و سرگرمی به این عناوین وقت خود را تلف می کنند و دچار رکود و رسوب فکری و روحی می شوند . دوست دارم بنشینم و چالش های فکری را نظاره کنم و مشتاق بحث و نقد و گفت و گوی نکته سنجانه و منتقدانه هستم البته با کسی که حال و فکر و ظرفیتش را داشته باشد و تفکر مداربسته نداشته باشد . به این دنیای مجازی هم بسیار علاقه مندم و آن را پنجره های تنفس در دنیای واقعی می دانم . خانواده خوبی دارم . همه دلمشغولی های علمی و فکری داریم . می گوییم و می خندیم و گاهی با هم می گرییم . گاهی با هم بحث می کنیم . نانی می خوریم و شکر خدایی را به جا می آوریم که همه هستی ما از اوست . با همه تنبلی ها و بدیهایی که ما را احاطه کرده ، خدای خوب همیشه به فکر ماست و شبها که ما می خوابیم چشمان همیشه بیدارش نظاره گر ماست . فکر می کنم که از ته دل همه انسان ها در همه نقاط دنيا دريچه اي به سوی منطق و عشق و پاکی و خدای خوب باز می شود و می توانیم آنجا همه با هم قرار بگذاریم و حرف های همدیگر را خوب بفهمیم . شیفته و شایق کسی هستم که چیزی برای گفتن داشته باشد و دل پاکی داشته باشد و بتوان رایحه حیات را از نفس او حس کرد و زندگی آموخت و خوشبختانه همیشه در کنار خود کسانی را دارم که بتوانم از فکرشان بهره ببرم ...