حساسیت شغلی ، ایمان حزبی ، منطق قرآنی
حساسیت شغلی : افرادی هستند که اصول دین و جهان بینی و ایدئولوژی شان به شغل و کار و کسب شان وابسته است و با تغییر شغل ممکن است دین و مذهب و فلسفه زندگی شان تغییر کند . شخص روحانی ای را دیدم که بعد از سال های متمادی لباس روحانیت را کنار گذاشته و در گوشه سوپرمارکت بزرگی جمعی را دور خود گرد آورده و با هم مشغول معرکه گیری و شوخی های نامربوط و نقل جوک های آن چنانی بودند ؛ از سخنان صاحب سوپرمارکت معلوم بود که این پاتوق با نظم خاصی مستمرا ادامه دارد و به نوعی سنت و عادت شده است ؛ آنها مرا هم دعوت کردند که خودمانی باشم و به جمع شان بپیوندم ولی من عذری تراشیدم و به شوخی گفتم که این کارها در تخصص من نیست و آن جا را ترک کردم . همان لحظاتی که آنجا بودم تعجب کنان به وضع و حال آنان نگاه می کردم و بیشتر از همه از آن شخص روحانی متعجب بودم . او هم فوری از نگاه من احساس کرد اعتراض و انتقادی دارم ، در توجیه این وضع و حال گفت من از کار اداری بازنشسته شده ام ! تعجبم بیشتر شد . چون فکر نمی کردم تعهد انسانی و مسئولیت اخلاقی مخصوصا رسالت روحانیت بازنشستگی داشته باشد . شبیه همین ماجرا را در باره یکی از مدیران باسابقه و سالها مدعی تعهد و تدین در شهرمان تکرار شد . او هم در سن و سالی بالا بعد از بازنشستگی ، طرز لباس و تیپ و قیافه خود و خانمش را مثل جوانان خوشگذران ساخته ، با هم به گشت و گذار مشغولند . آدم به یاد برخی یاران حضرت علی(ع) یا امام حسن (ع) می افتد که آخر عمری برای زندگی بهتر به معاویه پیوستند .
از کودکی همیشه با کتاب و مجله مانوس بودم . آن زمان دوست داشتم همه کتاب های دنیا را بخوانم ولي معناي خيلي از كلمات را نمي دانستم . علاقه داشتم معلم شوم و اکنون عضو هیات علمی دانشگاهم ؛ ولی از کلمه استاد خوشم نمی آید ؛ فکر می کنم که استاد وصف کسی مثل حضرت عیسی است که در انجیل حواریون از او به عنوان استاد یاد می کنند . تصور می کنم این نام ها و همه عناوین و القاب رایج دیگر سرگرمی و دلخوش کنک آدم های کوچک است و آدم ها با دلبستگی و سرگرمی به این عناوین وقت خود را تلف می کنند و دچار رکود و رسوب فکری و روحی می شوند . دوست دارم بنشینم و چالش های فکری را نظاره کنم و مشتاق بحث و نقد و گفت و گوی نکته سنجانه و منتقدانه هستم البته با کسی که حال و فکر و ظرفیتش را داشته باشد و تفکر مداربسته نداشته باشد . به این دنیای مجازی هم بسیار علاقه مندم و آن را پنجره های تنفس در دنیای واقعی می دانم . خانواده خوبی دارم . همه دلمشغولی های علمی و فکری داریم . می گوییم و می خندیم و گاهی با هم می گرییم . گاهی با هم بحث می کنیم . نانی می خوریم و شکر خدایی را به جا می آوریم که همه هستی ما از اوست . با همه تنبلی ها و بدیهایی که ما را احاطه کرده ، خدای خوب همیشه به فکر ماست و شبها که ما می خوابیم چشمان همیشه بیدارش نظاره گر ماست . فکر می کنم که از ته دل همه انسان ها در همه نقاط دنيا دريچه اي به سوی منطق و عشق و پاکی و خدای خوب باز می شود و می توانیم آنجا همه با هم قرار بگذاریم و حرف های همدیگر را خوب بفهمیم . شیفته و شایق کسی هستم که چیزی برای گفتن داشته باشد و دل پاکی داشته باشد و بتوان رایحه حیات را از نفس او حس کرد و زندگی آموخت و خوشبختانه همیشه در کنار خود کسانی را دارم که بتوانم از فکرشان بهره ببرم ...