روزی انوشیروان از کاتبان و دانشمندان وعالمان و آگاهان دربار خواست تا در مجلسی جمع شوند. هنگامی که همگی حضور پیدا کردند گفت: از شما می خواهم تا معایب دولت ما را بگویید. بگویید به نظرتان وضعیت حکومت ما چگونه است و آیا در این کشور حق کشی ای صورت می گیرد یا نه. هیچ کدام از حاضران جرات نکردند چیزی بگویند. همه از ترس عقوبت کار سکوت کردند. تا اینکه یکی از کاتبان بلند شد و شروع کرد به برشمردن ظلم هایی که بر کشور از سوی انوشیروان و هیئت حاکمه می رفت. گفت برای چه این همه فاصله طبقاتی؟. شما به عیاشی مشغولید و کشور در آتش فقر می سوزد. چرا این همه ظلم…. سخنان او که تمام شد انوشیروان دستور داد آنقدر با شیشه ی مرکب بر سرش زدند تا جان به جان آفرین تسلیم کرد که دیگر جرات نکند در پیشگاه اعلیحضرت حرف حق بزند!
ادامه مطلب |