تبليغاتX
شراره ها و شکوفه ها
 

 

 

شراره ها و شکوفه ها


بیا با من و عشق همدرد باش.اگر دین نداری جوانمرد باش.چو دریادلی،فکر ساحل مکن.اگر تشنه ای آب را گل مکن

 

bullet ضرورت و فوايد سياسي كاري يا كار سياسي :

                                            

ضرورت و فوايد سياسي كاري يا كار سياسي :

1 . سرگرمي : با توجه به اهمیت تفریحات سالم و مشغول کردن خودمان و دیگران در اوقات فراغت ، امروز در همه کشورها ، مخصوصا در ايران عزیز ، كار سياسي يا سياسي كاري حتي اگر سودهای بیشمار دنيوي هم در پی نداشته باشد ، سرگرمي كوچه و بازار و نقل همه مجالس است و در هر محفلي بايد بالاخره عرض اندام كرد و نظر سياسي خودمان را ارائه داد . نمي شود كه در مسائل استراتژیک مملکت هيچ نظري ندهيم . در هر مساله سياسي عرض اندام كردن - حتي اگر هيچ اطلاعي نداشته باشيم - ( همانند عدم ارائه بليط يا انداختن زباله از ماشين به خيابان )  نشانگر شخصيت ماست و در اوقات فراغت سرگرمي شيرين و مهيجي است . خيلي اكشن تر از فيلم هاي پليسي . مخصوصا مچ گيري هاي سياسي و گير سه پيچ سياسي و پوست موز زير پاي حريف انداختن و پته اش را روي آب ريختن و يقه اش را جر دادن كه عجب حالي به آدم ميده !!!!  همین خبرهای داغ است که تیراژ روزنامه ها و فروش آنها را صد برابر می سازد و سبب می شود که بینندگان سایتها و وبلاگها از شماره بگذرد .  

                                      

                                              handshake.gif (2230 byte)

                                      

2 . دفاع از دوستان هم جناحی و هم خطی عزيز  : مروت و مردانگي و معرفت حكم مي كند كه ما سر قول و قرار و حساب کتابمان بمانیم  و به قَسَمي كه خورده ايم عمل كنيم و از دسته جاتی كه بدان وابسته ايم و نان شان را خورده ایم یا خواهیم خورد ، بي برو برگرد دفاع كنيم .  حرف مرد در ايران يكي است و ما تا اخر روي حرفمان ايستاده ايم و معلوم است كه اگر كسي قرار باشد خطا كند و نقد پذير باشد ، ما نيستيم ( چون پرونده مان پاك پاك است ) بلكه جناح مقابل ماست كه مسبب همه بدبختي هاي كشور بوده . اعتراف به خطاهاي دوستانمان و انتقاد از آنان و نفي مطلق گرايي ، خلاف جوانمردي و ادب حزبي و اصول دیپلماسی است ؛ تازه به خطاهايمان اعتراف كنيم كه چه ؟ كه آب به آسياب دشمن ( یعنی احزاب و گروه های دیگر )بريزيم يا خوراك براي رسانه هاي استكباري فراهم كنيم ؟! مگر مغز خر خورده ایم یا بيكاريم ؟!!!

 

3 . رفتن دنبال دود و بوي كباب سياست هم خودش جاذبه دارد ؛‌ اگر چه به كباب نرسيم و ببينيم خر داغ مي كنند . درست است بازي سياسي اومد و نيومد داره ، ولي اگر زديم و گرفت چي ؟ آن وقت ماييم و هزار و يك آرزو كه مي شود عملي شان كرد . اگر بالاخره دست ما هم به قابلمه اي بند باشد چه آشي كه نخواهيم خورد ؟ چه رسد به اين كه دستمان يا دست يكي از دوستانمان  به وزارتی وكالتي مدیریتی معاونتی بند شود . واي چي مي شه اگر اين طوري بشه ! البته اكثر كارهاي سياسي و حواشی آنها از كره و ماست و پنير و سرشير خالي نيست . چون يا ما پيروز مي شويم و نونمان توي روغن است يا شكست مي خوريم و مثلا نهایتش این است که به زندان برويم ؛ خوب خود اين هم افتخار ديگري است و شهرت و مقام ديگري ! چون اولاً شهرت جهانی کسب می کنیم و خيلي ها ما را ساپورت خواهند كرد و بعد خاطرات زندان را هم چاپ مي كنيم و هم خرج خودمان را در مي آوريم و هم مقام و منزلتي براي خود ودوستان دست و پا مي كنيم . اونور مرز هم كه برويم الي ما شاء الله آش براي خوردن خواهيم داشت    

                 

4 . نه از سیاست می توان گریخت و نه سیاست تو را به حال خود رها می کند  :  چون سياست يا شيطاني است يا رحماني . سياست خنثي همان سياست ملكه اليزابت است كه سلمان رشدي را شواليه مي سازد و توي دهن همه مسلمانان و متعهدان عالم مي زند . یا سیاست لائیک ترکیه که پیروزی اسلام گرایان را با قدرت نظامی و سیاسی سکولارها باطل اعلام می کند . بين حق و باطل مرزي نيست . البته حق و باطل هم امروزه درصدي و قاطي پاتي شده و حق خالص و باطل محض كمياب است . ولي باید همان درصدها را هم خوب شناخت . در هر حال ، تاریخ نشان نداده که سیاست دست از سر کسی برداشته باشد و به هیچ شکل نمی شود از سياست فرار كرد . چون يا سياسي هستي و در وسط ميدانی و يا براي كسي راي جمع مي كني يا به کسی حمله می کنی و محکومش می کنی و به نفوذ و قدرتش ضربه می زنی و در نتیجه به رقیبش کمک می کنی و یا اين كه سكوت مي كني و گوشه اي مي خزي تا از سیاست رهایی یابی که خود اين کار هم از سياسي ترين كارهاست ؛ چون ميدان را به دست مردان سياسي يا بازيگران سياسي سپرده اي و اين بيشتر برايشان مفيد است .

                   Cartoon depicting Menzies' retirement from politics         

5 . سياست و ديانت مثل شير و شكر (یا کارد و پنیر ) به هم آميخته و مثل جسم و روح از هم جدا شدنی نیستند  :  منتهاي مراتب ، سياستِ برخي با ديانتشان به هم آميخته ( البته هم سیاست و کیاست و مدیریت مراتب و درجات دارد و هم دینداری و دین فهمی و تعهد و اخلاص درجه بندی دارد ) . سياستِ بعضی دیگر با کم دیانتی یا بي ديانتي شان قاطي پاتي شده ؛ يعني دين و دینداران موي دماغ سياسي كاري شان شده و با شخص ديندار كار ندارند با هر دينداري كه سكان سياست را به دست بگيرد مخالفند . مگر آن که بی خاصیت باشد و دین را به دنیا بفروشد و یا آن را به روغنی برای صاف کردن چرخ های لودر و بولدزر قدرتهای جهانی تبدیل کند . به هر صورت ، نه سياسي ها دست از دين و بي ديني بر مي دارند و نه دينداران ( چه دینداران واقعی و صادق و چه دین فروشان ریاکار و متظاهر ) دست از سياست و دنيا مي كشند . کسانی هستند که سیاست را برای معنویت و آخرت خودشان و آبادی دنیای دیگران می خواهند و تعدادشان خیلی کم است . البته کسانی هم هستند که به سبک  "هم خدا و هم خرما"  ، هم آخرت را می خواهند و البته خیلی جدی و صادق نیستند و هم سفت و سخت با تمام وجود با چنگ و دندان به قدرت و سیاست چسبیده اند و ول کن هم نیستند و بین دنیا پرستی و قدرت طلبی و طلب خدا و آخرت گیر کرده اند و دینشان ظاهری و پوشالی است یا به تدریج ظاهری و پوشالی می شود و قدرت طلبی شان آشکار و عیان . در هر صورت – چه براي خدا و چه براي شيطان - كار سياسي از سرنوشت سازترین امور اجتماعی است . اما این سیاست ، آدم هايي مي خواهد خدايي خدايي يا شيطاني شيطاني یا شلم شورابای هفت رنگ یک بام و دو هوا . عوام فریبانی با شعارهای تند و داغ ولی توخالی .ریاکاران و متظاهران و فرصت طلبان زیرک روزگار . رندان هفت خطی که روی هیچ حرفشان نمی توان حساب کرد . بالاخره یا باید علی و سلمان و ابوذر باشی و یا بوش و معاویه و ابوموسی اشعری . عیسی یا دجال . دریا و موج یا مرداب و کف های توخالی متعفن . شفاف و صادق مثل هوای پاک و پنجره و آینه . شیر یا آفتاب پرست یا روباه و یا گوسفندان صمیمی . زیادند سیاسی کارانی که می خواهند دینداران را از جهان سیاست بیرون کنند و برایش تحلیل های گسترده دینی (!) و سیاسی و علمی و فرهنگی دارند ولی همه اش کشک است و این کشک برای آشی که پخته اند لازم می باشد . چون سیاست علم و فن کسب و حفظ و نگه داشتن قدرت است و البته از هر چیزی هم برای حفظ قدرت استفاده می کند ولی تاکنون تاریخ نشان نداده که سیاستمداری با انتقادها و تحلیل های علمی یا دینی دیگران از قدرت کناره گیری کرده باشد ، مگر آن که تحت فشار اجتماعی و سیاسی قرار گرفته یا ترسیده و بریده باشد و یا فصل زندگی اش به سر آمده باشد .      

 

                                              بریده های اینترنتی :

۱ . قبری که از آن نور می بارید   

  نویسنده: کریم جباری ׀ تاریخ: پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ׀ موضوع: ضرورت و فوايد سياسي كاري يا كار سياسي ׀

bullet اوضاع زمانه چه اسفناک گشته

                       اندر فضیلت نكوهش روزگار (‌ اوضاع زمانه خيلي بد شده !... )  

 

 

يكي از مكانيزمهاي دفاعي براي دلداري دادن خودمان عبارت است از برخورد وارونه با قضايا و اتفاقات زندگي ؛‌ يعني علت و معلول ها را به هم آميختن . يعني بدي ها و مشكلات خود را به گردن ديگران افكندن و مشكلاتي را كه مسبب آن خود مردم ( من ، تو ، ‌او ، ما )‌ هستند ، به زمين و زمانه و تاريخ و چرخ گردون و نهایتا به خدا نسبت دادن . يعني به جاي اين كه من بپذيرم كه در زندگي كوتاهي كرده ام و شجاعانه و صادقانه خبط و خطاهايم را به گردن بگيرم ، همه ندانم كاريها و بدبياري هاي برنامه ريزي شده را به در و ديوار و ستاره ها و زمان و مكان و عصر و قرن حاضر يا مردم ديگر يا جوامع ديگر یا تقدیر الهی نسبت بدهم . حديث مشهوری است كه مي گويد : روزگار را نكوهش نكنيد كه روزگار خداست . يعني چرخ گردون و روزگار بر اساس محاسبات خردمندانه الهي و قوانين و انظباطي دقيق و بسيار هوشمندانه سير و تكاپو دارد و اشتباهات و كارهاي غلط زمين را به آسمان نسبت ندهيم و نگوييم ساختار گيتي ويرانگر و سرشت زندگي تلخ و فرجام آن شوم است .

 

 نکوهش مکن چرخ نيلوفري را               برون کن ز سر باد و خيره‌سري را

 بري دان از افعال چرخ برين را               نشايد ز دانا نکوهش بري را 

همي تا کند پيشه، عادت همي کن       جهان مر جفا را، تو مر صابري را 

چو تو خود کني اختر خويش را بد           مدار از فلک چشم نيک اختري را

 

بسياري از شكوه ها و ناله ها نوعي تمارض و بی مایگی فكري و تنبلي ذهني و بد بيني مرسوم در ميان مردم است كه به شکل اپيدمي کمابیش همه جا شیوع دارد . يكي از علل آن سهل انگاری و ابراز بي كفايتي تلقيني و بازي كردن رل نادانان و احمقان روزگار است در مواجهه با جريان ها و حوادث زندگي . من تصور مي كنم روزگار ما از همه روزگارهاي گذشته بهتر و تكامل يافته تر است ؛ چه در ايران و چه در سطح جهاني ؛ بعيد مي دانم كه زمان كورش كبير يا در قرون وسطي مردم از زمان ما با فرهنگ تر و منظم تر و ديندارتر از حال حاضر بوده اند . اما فکر می کنم از زمان آدم تا خاتم و تا آخرین روز زندگی بشر روی زمین همیشه احساسی وجود داشته که نسبت به گذشته خوشایند و با دلگرمی نگاه می کرده و از زمان حاضر شکوه می کرده و چقدر برایش شعر دست کرده اند : " چون در آید سال نو گویم دریغ از پارسال " ، " سال به سال دریغ از پارسال " ، " هيچ بدي نرفت كه خوب جايش بيايد " ، "‌رحمت به كفن دزد اولي " و ..... البته زندگي در روياهاي هزار و يك شب تاريخ گذشته و شکوه و شوکت افسانه ای روزگاران کهن خیلی شيرين است و با احساس غروری عظیم ولی رویایی همراه است و واقعيت ملموس و عيني هميشه تلخ بوده است و انسان هاي  بسياري در همه روزگاران و در همه نقاط جهان ناليده اند ، ولی غالبا برای آرامش خاطر و گریختن از حقیقت جاری زنده به گذشته و خاطراتش پناه برده اند و جالب این که در همان زمان گذشته نیز چنین می کرده اند . بد و خوب و  بهنجار و ناهنجاري  به نسبت هاي مختلف هميشه و همه جا بوده و هست ولي اگر عميق تر و جامع تر چركته بيندازيم باز هم نسبت خوبي ها به بدي ها و خوبان به بدان ، در زمان ما بسيار بسيار بيشتر است . به قول آبرهام لينكلن : همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند، اما به به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد  ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . در ازای هر دشمن، دوستی هم  هست .  و واقعیت این است که زمانه همان عادات و تفکرات و کشش ها و کنش ها و واکنش های ماست که در شکل اجتماعی نظم و بی نظمی خاصی را شکل می دهد و به قول اریک برن "بازیها"ی خاصی شکل می گیرد .

 

 

                                                

اگر ايران به جز ويران‌سرا نيست؛

من اين ويران‌سرا را دوست دارم.

 

تمام عالم از آن شما باد
من اين يک تکه جا را دوست دارم
 

 

اگر تاريخ ِ ما افسانه‌رنگ است؛

من اين افسانه‌ها را دوست دارم.

 

نواي ِ ناي ِ ما گر جان‌گداز است؛

من اين ناي و نوا را دوست دارم.

 

اگر آب و هواي‌َش دل‌نشين نيست؛

من اين آب و هوا را دوست دارم.

 

به شوق ِ خار ِ صحراهاي ِ خشک‌َش،

من اين فرسوده‌پا را دوست دارم.

 

من اين دل‌کش زمين را خواهم از جان

من اين روشن‌سما را دوست دارم.

 

اگر بر من ز ايراني رود زور،

من اين زورآزما را دوست دارم.

 

 

اگر آلوده‌دامانيد، اگر پاک!

من اي مردم، شما را دوست دارم.

 

گوش دادن به این شعر

 

 

طفیلی ۱: از منفي بافي دوري كنيد

طفیلی ۲ : منفی بافی نقد نیست

طفیلی ۳ : مشکل تنهايي در دانشجويان

طفیلی ۴ : ریخته شدن گدازه های آتشفشان در دریا

طفیلی ۵ :  آيا شما به عنوان دانشجو همواره دچاراسترس هستيد 

طفیلی ۶ : افسردگي مشکلي در بين جوانان 

طفیلی ۷ : درخت سرو چهار هزار و ‪ ۵۰۰‬ساله ابركوه ، پرعمرترين موجود زنده كره زمين

طفیلی ۸ : فخر فروشي مركبهاي چند صد ميليوني در خيابانهاي تهران

 

نویسنده: غریبه

جمعه 18 خرداد1386 ساعت: 0:31

سلام.
وب جالبی دارید.
خوشحال میشم به منم سر بزنید.

وب سایت

 

نویسنده: انجمن

جمعه 18 خرداد1386 ساعت: 2:0

مثل همیشه مفید و قابل استفاده . . . اما برداشت ما از وضعیت اعتقادی ایرانمان یه نمره با این مورد توفیر داره که خلاصه اش این میشه:
ایران امروز جنگلی است متوحش!
با قانون بکش تا کشته نشی!
جنگلی که در آن قوی ضعیف را می خورد و راز بقا در آن این است!
از علی نیاموختن اخلاص عمل دستور کار فرهنگ دهی دولت است برای باز کردن راه چپاولگران بیت المال!
روحانیت امروزی کم کم بر میگردد به رنسانس ! پروتستانتیسم و اورتودوکسیسم در میان روحانیت گل کرده!
ارزانترین موجود زنده در ایران انسان است!
ایران جنگلی است که در آن بار همه مشکلات دولت بر سر نهاد خانواده نهاده شده و
پدرها و مادر ها باید بفکر هزینه و تربیت و حفاظت فیزیکی و معنوی مدرسه - دانشگاه و ازدواج و مسکن و ... فرزندانشان باشند. دولت همه کاره هیچ کاره است.

وب سایت

 

نویسنده: احمدعلی یزدی

جمعه 18 خرداد1386 ساعت: 10:52

سلام علیکم برادر کریم .
آقا اینو دیگه فکر نمی کردم که اینهمه بهم نزدیک باشیم ( همش 150 کیلومتر ) .
بخشید اول پس از عرض ادب و سلام می خواستم امروز جمعه را خدمت شما و اهل و عیال تبریک عرض کنم .
ولی اینقدر ذوق زده شدم از همولایتی بودن که جمع جهانی که بماند جمعه و جماعت هم از یاد رفت .
از شطرنجیات حظ کردم دستتان درد نکند ، ما پا هستیم خصوصا در ارومیه و آقا سیدم که باشه باکی نیست و از مات شدنم بقول شیخ محمود : مرا عار ناید ، که در صدقرن چون عطار ناید .
این چیه وبلاگ جدید را هم که زیارت کردیم و اگه اجازه بفرمایید همین را به نمایندگی الباقی این چیه لینک کنیم ، بله ؟
یارب یارب یارب

وب سایت

 

نویسنده: اکبر

جمعه 18 خرداد1386 ساعت: 13:56

سلام
هميشه در مورد تقدير اين شعر امير كبير كه با خون خودش بر حمام فين نوشت يادم مياد :
روزگار است گهي عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد.

در ضمن انگار اسم منو شما رو از وبلاگستان اروميه حذف كردند شايد اين وبلاگستان براي جديدتر ها هست و شامل ما قديمي ها نميشه.

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: عکاس

شنبه 19 خرداد1386 ساعت: 3:54

سلام استاد بزرگوارم
نظرمو تو پست قبلی براتون گذاشته ام
سلامتی شما آرزوی ماست
یا حق

وب سایت

 

نویسنده: آزادیستان

شنبه 19 خرداد1386 ساعت: 11:37

سلام

از اینکه ما را مورد لطف خود قرار دادی ممنونم .از نظرات وپیشنهادات و همچنین مقالات شما در سایت صمیمانه استقبال می کنیم .

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: فتح اله

شنبه 19 خرداد1386 ساعت: 13:38

سلام همشهری چه خوب نوشتی.

 

نویسنده: اورمولو

يکشنبه 20 خرداد1386 ساعت: 11:41

برخی نویسنده ها به دلایل امنیتی نمی توانند خود را معرفی کنند
هنوز نوشتن و تحلیل با نگاهی متفاوت و حتی نگاه معمول از آذربایجان جرم نابخشودنی محسوب می شود
شاید به این دلیل با نام مستعار می نویسم زیرا زندان رفتن را نمی پسندم ... و قهرمان شدن را

وب سایت

 

نویسنده: هوشنگ

دوشنبه 21 خرداد1386 ساعت: 6:56

سلام
با توجه به مطلبي كه ( انجمن ) نوشته و با توجه به عشق و علاقه اي كه همه ما به ايران داريم پس چه بايد كرد؟
شايد يكي از كارهايي كه مي توان انجام داد توجه به مشتركات همه ايرانيان بلكه همه عالم است و اشاعه عشق و محبت الهي مابين نوع انسان، گذشته از رنگ پوست و زبان و فرهنگ و دين و .... و هر آنچه ما را از هم جدا مي كند و همت و غيرت براي سازندگي. سازندگي و تغيير از خود و دعوت ديگران به تغيير . تغيير در رفتار، در كردار. تغيير در نوع ديدن،نو ع نگرش، نوع فكر كردن .
بياييد فكر جنگ را با فكر قويتر صلح جايگزين كنيم.
در حفظ حق

وب سایت    پست الکترونیک

 

  نویسنده: کریم جباری ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ׀ موضوع: اندر فضیلت نكوهش روزگار - اوضاع زمانه خيلي بد شده ׀

bullet زمانه خیلی زمانه بدی شده

 یک پدر : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... امروزه حتی یک الف بچه را هم دیگر نمیشه راضی و قانع کرد ! از بس که مغز آدمو می خوره ! خروار خروار هم که پول جلوش بریزی میگه وظیفه تونه ! تازه میگه تو برام پدری نکردی !

یک فوق لیسانس حقوق : اوضاع زمانه خيلي بد شده !...  دخترم چهارم ابتدایی می خونه و به ما میگه : فکر نکنید من بچه ام و چیزی نمیدونم . اگر بزرگ بشم همه حق و حقوقم رو کامل از شما خواهم گرفت .

یک گنده لات : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... آدم حتی نمی تواند پدرش را کتک بزنه !

یک روحانی : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... غیرت و شرف و امانت داری و تعهد و وجدان و صداقت كلا از يادها رفته . حتي توي فيلمها هم از اين فضيلت ها خبر نيست .

یک ریش سفید محترم : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... مردم دیگر بزرگ و کوچکی و ادب و حرمت و متانت حالشون نمیشه ! چهار ساعت كه با بيماري وبي حالي توي اتوبوس سرپا بموني كسي نميگه خرت به چند !

یک خانم پر پرستیژ : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... مردم خیلی به خانم ها بدبینند ! آدم وقتی خوب به خودش می رسه همه متهمش می کنند که فلان کاره است ! اگر هم نرسه می گویند كلثوم ننه از قافله عقب مانده يا خیلی شلخته یا بدقیافه است .

یک معلم : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... امروزه  حتی به یک دانش آموز تنبل بی ادب و بی شعور هم نمی شود گفت بالای چشمت ابروست ! فوری سر و کله مامانش پیدا می شود که ای وای دل بچه ام را شکستید و روح ظريف و لطيفش سوزش و ترك برداشته و جریحه دار شده ! یا می گویند : معلومه که اصلا روانشناسی بلد نیستی یا جزء گروه فشار و احزاب خشونت طلبی ؛ بعدش هم اخطار می دهند که اخراجت می کنیم !

یک معلم ديگر  : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... والله ديگه نميشه جواب بچه ها رو داد . يه حرفهايي مي زنن كه فكر مي كنم  فقهاي شوراي نگهبان كه سهل است ، رئيس سازمان ملل هم نتونه جوابشون كنه ! گاهي يه بچه فسقلي سوالاتي مي كنه كه گويا قبلا دو سه بار ازدواج كرده و از ريز و درشت مسائل جنسي متاهل ها و قوانين خانواده و ازدواج و طلاق و كل حقوق مدني خبر دار است !

یک جوان آماده ازدواج : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... امروزه همه دختر و پسرها همه اموراتشونو  به تفريحات تبديل كردن و نه دوستي شون جديه ، نه عشقشون ، نه ازدواجشون و نه طلاقشون ؛ همسر مناسب مثل شهاب سنگ کمیاب یا نایاب است ! تازه اونقدر ما را از ازدواج ترسوندن كه همه فكر مي كنيم ازدواج اول همه بدبختي هاست و همین شهاب سنگ توی ملاجمون خواهد خورد . اما هزار بدبختي و نكبت توي زندگي مجردي هست كه هيچ كس نميتونه اونارو علني به ديگران بگه و بايد با خودش به گور ببره .

یک مامور با سابقه نیروی انتظامی : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... دزدها دیگر ماه رمضان و مسجد و مذهبی متدین و فقیر و مستضعف حالشون نمیشه و به صغير و كبير و حتی فرش مسجد رحم نمی کنند !

یک ایرانی مجرد مقیم امریکا : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... راستش علت این که من با این سن و سال هنوز ازدواج نکردم اینه که دیدم اگر ازدواج کنم باید همه دوستهای مرد خانمم را هم صد در صد قبول داشته باشم و هیچ اخم و تخمی نکنم . 

یک مدیر اداره : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... کارمندا میشینن دور هم همه اش جوک و اس ام اس و بلوتوس می زن یا پشت سر اون یکی کارمندا صفحه میزارن . یک کارمند بی ارزش درجه چهار همه را علاف خودش کرده و هیچ کارش هم نمی شود کرد نه اخراج و نه تنبیه درست و حسابی .

یک کارمند اداره : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... هیشکی درست کار نمی کند . در اداره ما اكثر كارمندا يه جورايي دزدن . کارمندا سر ساعت کارت می زنند ولی هیچ وقت توی اتاقاشون نیستن . همه روسا و معاونین سالی دوازده ماه پشت درهای بسته جلسه دارند یا به ماموریت اداری می روند و در دسترس نیستند و وقتی اعتراض می کنی می گویند : مدیریت یعنی کنترل از راه دور یا انجام کار به دست دیگران با روشی هنرمندانه !

 یک مدیر آژانس معاملات مسکن : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... قبلا كه صاحب خانه ها براي اجاره دادن مسكن مي آمدند مي گفتند : يك آدم با وجدان با نزاكت با تقوا و مورد اعتماد برايم پيدا كن ؛ اما همين ديروز صاحب خانه اي آمده بود مي گفت : من خودم اهل حالم و مي نوشم (‌ البته زهرماري !) كسي برام پيدا كن كه اون هم اهل حال باشه و هم مستاجر باشه و هم برام رقاصي كنه !

یک راننده اتوبوس : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... يه زماني يادمه در ولايت ما اگر مش رجب مي تونست قبل از ازدواج با نامزدش دو كلوم حرف بزنه ، مي گفتند : ‌بابا عجب آدم بي حیاییه ! اما  الان من خودم راننده سرويس دخترانه هستم ، كافي است من يك بشكن بزنم  دويست تا دختر برام معلق بزنن !

یک راننده تاكسي پنجاه ساله : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... توي تاكسي علني دختر و پسر با هم كارهاي بي ناموسي مي كنند كه من فكر مي كنم توي لندن هم ازين كارها نشه كرد . والله من كه روم نميشه حرفهاي اينها را حتي به زنم بازگو كنم .

یک كارمند بازنشسته : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... قبلا اگر بچه اي به دختر مردم بد نگاه مي كرد باباش مي زد تو گوشش و تا يه هفته توي خونه راهش نمي داد ، الان پدرهايي با سن و سال بالا پسر يا دختر جونشونو مي فرستن دنبال يافتن فيلمهاي مزخرف يا آدمهاي مزخرف ! بعد مي نشينند در جمع صميمي اعضاي خانواده از كوچك و بزرگ با همين امور زشت روزگارشونو مي گذرانند .

 

یک خادم مسجد  : اوضاع زمانه خيلي بد شده !... قبلا اگر كسي بالاي منبر مي نشست اهل خدا و قرآن و احكام شناس بود و  سن و سالي داشت و آدم باحالي بود . الان اگر طي نكنند بالاي منبر نمي روند .... ماشاء الله همه هم مجتهد شدن . حتي زنان دوره گرد بي سواد كه دارن نقش روحاني ها رو بازي مي كنن و خيلي راحت و بدون هيچ مطالعه اي در هر مورد فتوا صادر مي كنن .  مجتهد هاي بي لباس دو سه شغله هم از با لباسها بيشتر شده . اما اكثرشون توي همين مداحي ها و روضه خواني ها مجتهد شدن و اصلا روي قم  و فيضيه و درس مراجع تقليد را نديدن و لاي تفسير و فقه و اصول را باز نكردن یا ما حالیمون نمیشه ! 

حضرت آدم  ( ۶۰۰۰ سال قبل ): اوضاع زمانه خيلي بد شده !... وضع و حال مردم و روزگار عوض شده و اكثر افراد بي حال و افسرده شدن و كمتر ميشه توي چهره كسي شادي واقعي را مشاهده كرد . (‌به نقل از متون ادبي از زبان حضرت آدم ؛ استنادش را خدا مي داند )‌ .

نويسندگان كتب اخلاق از هزار سال قبل تا کنون در كتابهاي خودشان (‌بخش امر به معروف و نهي از منكر )‌:  اوضاع زمانه نسبت به سابق خيلي بد شده !... وضع كوچه بازار خيي افتضاح شده . وضع جوانها از دختر و پسر خيلي بد شده . مزاحمت هاي خياباني و فسادهاي علني خيلي زياد شده . فروشندگان به كسي رحم نمي كنند . پولدارها خون فقرا را تو شیشه کردن . دين و معنويت و انصاف بالكل فراموش شده . از عرفا و زهاد بزرگ كه دلها را آتش مي زدند هيچ خبري نيست . عشق الهي مرده و تنها لاشه اش توي كتابهاي ادبي مانده . كمتر اديبي است كه اهل عشق و عرفان الهي باشد .

                                     

ضميمه 1 :  تصوير طنز روزگار ما  

ضميمه ۲:  كليه A مثبت براي فروش موجود است

ضمیمه ۳ : گرانترین جمجمه‌ دنیا 

ضمیمه ۴ : ایرانی ها تنبل شده اند

ضمیمه ۵ : آيت الله خامنه اي:باید كردی هم یاد بگیرم

ضمیمه ۶ : ابطحی: مگه من چمه؟!

ضمیمه ۷ : پانزده نفر كه جهان ما را تغيير دادند( حالا خوب یا بد ، اونش با شما )

 

 

نویسنده: انجمن

شنبه 12 خرداد1386 ساعت: 3:11

عالی بود لذت بردیم و استفاده کردیم/
هر روز بهتر از دیروز: مسلمان واقعی باید اینجور باشه : شما هم همینطورید. مطلبتون حرف نداره خدا قوت برادر/
انجمن با مطلب : دم خروس يا قسم . . . !؟
بروز شد.

http://anjoman85.blogfa.com/

وب سایت

 

نویسنده: انجمن سائلین ارومیه

شنبه 12 خرداد1386 ساعت: 3:15

راستی یه بارکی بگید ظلم بیداد میکند دیگه! البته این نظر رو انجمن حجتیه ایها گفتن نه ما و میگن آخر الزمانه! و چند صباحی به آمدن موعودشان نمانده!

وب سایت

 

نویسنده: نجفی

شنبه 12 خرداد1386 ساعت: 16:23

سلام
خوب گفتی
میدونی چرا ؟
چون خودمان اینجوری میخواهیم و حتی راضی نیستیم به خاطر کوچکترین موضوع با برخورد اصولی مسائل ومشکلات را حل کنیم وتنها به شعار و ..... بسنده کرده ایم .
خداوند نیز ایام و روزگار هیچ قومی را عوض نمیکند مگر اینکه خودشان بخوان.
میدونید که خواستن توانستن است بیائیم همت کنیم در آبادانی میهن مان کوشا و مثمر ثمر باشیم .
البته که شما در این خصوص از اولش هم کوشا بوده اید.

پست الکترونیک

 

نویسنده: انجمن

دوشنبه 14 خرداد1386 ساعت: 4:30

خدا قوت استفاده بردیم/


همه احزاب خمینی را بنفع منافع باندی خود مصادره میکنند!


با مطلب : مسيح ديگری امشب، ميان شهر من مصلوب! !!

بروز شد.

http://anjoman85.blogfa.com/
منتظر حضور سبزتان و نظرات گرمتان هستیم برار

وب سایت

 

نویسنده: انجمن

دوشنبه 14 خرداد1386 ساعت: 15:26

ذهنتان بسیار زلال است. از اینکه به ما سر زدید و نظر بسیار مبسوط و جامعی را دادسد بسیار ممنونیم . امیدواریم برای سومین بار فیلتر نشوید.
خداوند همواره پشت و پناهتان باد. یادتان باشد ما همیشه نظراتتان نزد ما ارج و قرب خاص را داشته و خواهد داشت.

وب سایت

 

نویسنده: اکبر

سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت: 0:28

از زبون يه وبلاگ نويس: اوضاع زمانه خيلي بد شده !... يه زموني وبلاگ مي نوشتيم براي دل خودمان توش شعرا و دلتنگيامون رو ميگفتيم و از اتفاقهاي روزانه مي گفتيم ولي الان ماشالله هر بچه اي يه وبلاگ ميزنه و در اون راه حل مسائل جنسي و ازدواج موقت و هك كردن رو ميگه. هيچي هم بلد نباشه از اينجا و اونجا آشپزي در سه ثانيه و عاشق شدن در جيك ثانيه رو كپي پيست مي كنه.

اینا اگه من نمیگفتم میگفتند لال از دنیا رفت

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: سید

چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 0:21

سلام برادر
چه عجب ؟ ما خدمت شما رسیدیم
دلمان تنگ شده بود
ولی هر چند دیر آمدیم این چند پست آخر را خوادیم و بهره بردیم
عجب روزگاری شده
جدی ها نازنین

وب سایت

 

نویسنده: انجمن سائلین ارومیه

چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 0:32

انجمن سايت مجله اينترنتي آذربايجان و وبلاگ شراره ها و شكوفه ها را بهترين سايت و وبلاگ سال 1385 انتخاب كرده/ با اين مطلب بروز است.
http://anjoman85.blogfa.com/

وب سایت

 

نویسنده: پژواک خاموش

چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 3:2

سلام برادر
خوب مینویسید و نکته سنج هستید .شادزی و رستگار.

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: قلم یاز

چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 14:11

سلام جناب جباری عزیز
از اینکه با وبلاگ زیبایی چون شراره ها و شکوفه ها آشنا شده ام بسیار خرسندم .
مطالب وبلاگتون عالی وبدون استثنا برای بنده قابل استفاده است . برای شما موفقیت توام با صحت وسلامتی از خداوند آرزو می کنم . موفق باشی

وب سایت

 

نویسنده: حسام شیرازی (موج سوم)

چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 16:4

با مطلب ستادهای انتخاباتی اصولگرایان در ادارات دولتی فعال می شوند به روز شدم

وب سایت

 

نویسنده: سردار

پنجشنبه 17 خرداد1386 ساعت: 17:5

سلام...ممن.ن از نظر بلندبالایتان... سر فرصت باید مطالب غنی وبلاگتان را بخوان...ان شالله من هم بلند بالا نظر می دم.

وب سایت

 

نویسنده: نورا

پنجشنبه 17 خرداد1386 ساعت: 20:27

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد

وب سایت

 

نویسنده: غروب جزیره

پنجشنبه 17 خرداد1386 ساعت: 23:32

salam vaghean khaste nabashid rastesh man avalin dafast ke miyam inja ghablan mikhastam biyam vali nemishod emruz ham az tarighe sayte ketab oomadam rastesh entezar nadashtam hamchin web sayte jalebi dashte bashin rasti bebakhshid man farsi tayp kardan balad nistam vase hamin ham enghilish neveshtam
movafagh bashin dobare miyam

 

نویسنده: غروب جزیره

پنجشنبه 17 خرداد1386 ساعت: 23:40

dobare salam man emruz kheyli delam gerefte mikhastam ba yeki darde del konam vali kasi peyda nakardam donbale ye gosh budam ke nabud alan mikham inja shomaro majbur konam harfamo gosh konidrastesh nemidoonam chi sedatoon konam man mikham begam behetoon sange saburkhob alan mikham az deltangiyam barat begam vali nemidunam az koja shoru konam man ye daneshjooam vali oonghard dard daram ke darsam yadam rafte man asheghe ye ki budam ke alan tanham gozashte nemitoonam ham darde tanhaimo ba kasi ghesmat konam ta kami saboktar beshe rashtesh sange sabur daram zire feshar leh misam shayad in harfa be nazaret maskhare biyad vali mano dare daghun mikone sange sabur moondam chikar konam daram az tanhai o bikasi mimiram komakam kon be bakhshid ziyad harf zadam sharmandam vali bazam doroste kasi nist javabamo bede vali kami delam arum shod mer30 sange sabur
SANGE SABUR MIDUNI KE KHEYLI KHOBI

 

نویسنده: شراره ها و شکوفه ها

جمعه 18 خرداد1386 ساعت: 0:0

سلام ... خوب وضع شما را درک می کنم ... ولی با واقعیاتی که در پیرامون ما هست ودیدید و شنیدید باید روح بزرگتری داشته باشید . به قول شاعر :
به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار
كه به بر و بحر فراخست و آدمي بسيار
فکر می کنم اگر دانشجویید بهترین سرگرمی این است که علاوه بر تمرکز روی امور عاطفی مثبت دیگر جایگزین ذهنتان را به درس وامتحانات بسپارید . دنیا تاریک نشده و این احساسات تلخ و شیرین و گاهی تا سرحد کشندگی جزو نوسانات طبیعی زندگی است ... باید روح بزرگتری داشته باشید وگرنه در طوفان زمانه خرد می شوید ....

وب سایت

 

نویسنده: شراره ها و شکوفه ها

جمعه 18 خرداد1386 ساعت: 0:4

شعر زیبای مریم حیدر زاده در این مورد می تواند دلداری خوبی باشد :

اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه

اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه

اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه

اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه

اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه

اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه

اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
جرم تمومشون فقط لذت آشناييه

اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه
شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه

اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه

اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه
قلباي مثل دريامون پر از خراش و تركه

اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه
كار چشماي آدما دل رو ديونه كردنه

اين روزا كار رويامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگي زندگي ها رو باختنه

اين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنه
رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه

اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن
مردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن

اين روزا فرش كوچه ها تو حسرت يه عابره
هر جا يكي منتظر ورود يه مسافره

اين روزا هيچ مسافري بر نمي گرده به خونه
چشاي خسته تا ابد به در بسته مي مونه

اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه

اين روزا درد آدما فقط غم بي كسيه
زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه

اين روزا خوشبختي ما پشت مه نبودنه
كار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه

اين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشماي خيس و ابريشون همپاي رود كارونه

 

نویسنده: شراره ها و شکوفه ها

جمعه 18 خرداد1386 ساعت: 0:4

اين روزا دوستا هم ديگه با هم صداقت ندارن
يه وقتا توي زندگي همديگر و جا مي ذارن

جنس دلاي آدما اين روزا سخت و سنگيه
فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه

اين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه

اسم گلا رو اين روزا ديگه كسي نمي دونه
اما تو تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه

اين روزا فرصت دلا براي عاشقي كمه
زخماي بي ستاره ها تشنه ياس مرهمه

اين روزا اشك مون فقط چاره ي بي قراريه
تنها پناه آدما عكساي يادگاريه

اين روزا فصل غربت عشق و يبدهاي مجنونه
بغضاي كال باغچه منتظر يه بارونه

اين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن
دلاي پاك و ساده رو فداي مردم ميكنن

اين روزا آدما كمن پشت نقاب پنجره
كمتر ميبيني كسي رو كه تا ابد منتظره

مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن
حقا كه بي وفايي رو خوب هم رعايت ميكنن

درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن
پاييز كه از راه ميرسه پا روي برگاش مي ذارن

اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن
چند تا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن

اين روزا بايد هممون براي هم سايه باشيم
شبا يه كم دلواپس كودك همسايه باشيم

اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل ميكنن
درداي ارغواني رو با هم تحمل مي كنن

اگه به هم كمك كنيم زندگي ديدني ميشه
بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه

اما نه فكر كه ميكنم اين كار يه كار ساده نيست
انگار براي گل شدن هنوز هوا آماده نيست

 

نویسنده: عکاس

شنبه 19 خرداد1386 ساعت: 3:22

سلام استاد گرامی ممنون از لطفتون
نمیدونم که چی شده که تو این دو تا پست جدید به اوضاع زمانه اینجوری بند کرده ایید امیدوارم خاطرتان از هررنجشی دور باشه
ولی خوب همه مواردی که ذکر کرده اید چیزی نیست جز همین دنیا
انتظاری هم ازش نمیشه داشت اصلا کارش همینه مگه نه
دوست ودشمن هم حالیش نیست با هیچ کس هم عقد اخوتی نبسته
البته وای بحال اونایی که شیفته اون میشن که اونوقت........
خوب ظاهر وبلاگتان خوب شده میشه گفت مدل بالاست اگه خودتون زحمتشو کشیدین وساختینش واقعا دستتون درد نکنه به موضوع وبلاگتون هم میخوره
راستی مدتیه که من نمیتونم تو قسمت نظرات وبلاگ شبنم سحرگاهی متنی بنویسم نمیدونم مشکل از کجاست اگه زحمتی نیست به همسرتون اطلاع بدین ببینه مشکل از کجاست
از نظراتتون مارو بی بهره نذارید
حق نگهدارتان

وب سایت

 

  نویسنده: کریم جباری ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ׀ موضوع: زمانه خیلی زمانه بدی شده ׀

bullet نظرات مختلف در باره طرح امنیت اجتماعی و سالم سازی محیط جامعه

 دختر بد حجاب : برم بالا ؟؟؟
پلیس : خودت برو بالا ماشین .. تا با کتک راهیت نکردم
دختر بد حجاب : آخه نه  آخه ... به خدا من بد حجاب نیستم . من از مریخ اومدم اینجائی نیستم

 

1 . نفر اول : به نظر من جامعه ما به امنیت نیازی ندارد ، بلکه به آزادی نیاز دارد . البته آزادی فعلی هم  خیلی خوب است . ما وقتی دسته جمعی با دوست دخترهای خود به کوه و صحرا یا پارک و ویلا یا شمال و ..... می رویم یا در پارتی های شبانه شرکت می کنیم ، جو عمومی محیط پیرامون از ما حمایت می کند و اگر صدای پای پلیس یا نیروهای بسیج یا سپاه به گوش برسد ، کسانی هستند که از ما حمایت کنند یا ما را فراری دهند . در جاهای زیادی از شمال تهران و کیش و مناطق فراوانی در شهرستانها و .... هم که آزادی از اروپا بیشتر شده و ظاهرا قانونی یا عرفی هم شده . به هر حال امنیت بیشتر یعنی حکومتِ قانون ؛ یعنی نظم پذیری ؛ یعنی سختی و دشواری و محدودیت ؛ و جوانان ما دوست ندارند با محدودیت رو به رو شوند . ما جوانان دوست داریم راحت باشیم ؛ راحت زندگی کنیم و کسی در هیچ مورد سر به سر ما نگذارد . قانون و مقرارات و نظم توی کشور ما پیش نمی رود . مردم ما به بی نظمی عادت کرده اند و این تا سلولهای مغزشون نفوذ کرده با کارهای پلیسی هم کاری از پیش نمیرود .

 

2 . نفر دوم : این آقایان که می خواهند جلو اراذل و اوباش را بگیرند تا الان کجا بودند ؟ چرا موسمی کار می کنند ؟ چرا گذاشتند که کار به این جا بکشد ؟ برخی محافل هنری و مجتمع های فرهنگی و بازارها و نمایشگاهها و دانشگاهها وضعش از کوچه خیابانها و پارکها خیلی بدتر است ؟ چرا خودفروشی و دختریابی و حتی طالبان هم جنس بازی در گوشه کنار شهرها تا حد زیادی علنی شده و در مراکز شهرها و گوشه و کنار شهرها و محلات شلوغ فروشندگان هر نوع مواد مخدر و آدم فروشان از هر نوعش ، ‌مثل فروشندگان دوره گرد ، علنی فریاد می کشند و بازاریابی می کنند ؟ صحبت چند تار مو و مقداری پارچه که از این طرف و آن طرف بدن کنار برود نیست ؛‌بلکه خیلی راحت ، در چهار گوشه شهر ، مخصوصا در کوچه محله های بچه پولدارها می توانید صحنه های زیادی مانند دوچرخه سواری دخترها را با لباس زیر ببینید و کسی هم حق ندارد به آنها بگوید بالای چشمت ابروست ؟

 

3 . نفر سوم : کسانی هستند که امروز تحت عنوان فمینیسم و دفاع از حقوق زنان ، در پرده و بی پرده از آزادی عریانی و روابط آزاد و نامحدود بودن روابط دختران و پسران و نفی حجاب و بی معنایی ازدواج و بکارت و زندگی فردی خانم ها (‌نظیر هم جنس بازی و امکان روابط جنسی آزاد و برابری در همه زمینه ها همانند مردان فاسد )‌ و.... دفاع می کنند ، آن هم دفاعی جانانه که در این راه از جان و مال هم حاضرند  مایه بگذارند و از نیروهای کمکی غرب و شرق هم کمک بگیرند . اما اگر خانم هاییی در دهها پارک و خیابان یا مثل مورد زرین کلک در دانشگاه ، مورد بی حرمتی و رفتارهای خشونت آمیز قرار بگیرند ، حتی اگز زخمی شوند یا بمیرند ، هیچ صدایی از همین طرفداران فمینیسم در دفاع از آنان برنخواهد خواست ، چون این خانم ها مذهبی و محجبه بوده اند ؛ بنا بر این هیچ حقوقی ندارند ،  بلکه به جای این کار از آن شارلاتانها و اراذل و اوباش مهاجم و قدرتمند دفاع می کنند . بحث دو سه تار مو و کمی بد حجابی نیست . خیلی راحت توی خیابانها می توان مردان رذلی را دید که وقیحانه چه کارهایی نمی کنند و زنانی با روسریهای توری به عرض پنج سانتیمتر که تازه این مثلا روسری ها را صد بار با ادا و اطوار شیرین کارانه باز و بسته می کنند که مثلا داریم حجابمان را درست می کنیم ؛ حالا سر و سینه و پاهایشان تا نزدیک زانو باز است و لباسهای به ظاهر پاره پوره پوشیده اند که مثلا ما فقیریم ؛ در حالی که اینها را مد عمومی کرده اند و اکثرشان هم پولدارند .  

 

4 . نفر چهارم : به نظر من علاوه بر جمادات و گیاهان ، حیوانات هم حقوقی دارند . حتی اگر فردی حیوان صفت و رفتارهای وحشیانه داشته است ، باز هم حقوق انسانی و عرفانی دارد . چرا که جزء اشرف مخلوقات است . امروزه با روانشناسی و جامعه شناسی می توان رفتار خر و گاو و شیر و گرگ را تغییر داد ؛ چه رسد به آدم ها . به نظر من می توان با شعر و غزل خواندن برای راهزنان مسلح روح آنان را تلطیف نمود و با روش درست زندگی آشنایشان کرد . همان طور که زنان فاسد و کثیفی هم که اهل قمه و قداره و تن فروشی و عربده کشی هستند ، خیلی راحت با چند کلمه منطقی و عاطفی دگرگون می شوند . حالا اگر با اعلامیه جهانی حقوق بشر یا کنوانسیون حقوق زنان آشنا شوند یا یک کتاب خوب روانشناسی یا عرفانی و اخلاقی بخوانند که به شدت و سرعت متحول خواهند شد و شخصیتی متعالی و آرمانی پیدا خواهد کرد . به نظر من همه بزهکاران و رندان هفت خط و دزدان و قاچاقچیان و کثافت کاران و مردم آزاران به نوعی دارای روحی پاک و آسمانی بوده و منطق پذیر هستند و با کمی صحبت منطقی و دو کلمه حرف حساب دریچه تازه ای به رویشان گشوده خواهد شد . همه انسان ها ذاتا منطقی و عقلانی فکر می کند و روح همه تا حد زیادی پاک است ؛ اما متاسفانه خیلی ها این حقیقت را درک نمی کنند .

 

5 . نفر پنجم : آقا ما مردم کم ظرفیتی هستیم . ما دویست سیصد سال از لحاظ فرهنگ اجتماعی و تحولات فرهنگی و علمی از اروپا عقب تریم . نه مثل اروپایی ها ظرفیت آزادی را داریم و نه تحمل حکومتی قدرتمند و فراگیر را داریم . نه مثل اروپایی ها اهل مطالعه و قانون و انضباطیم و نه می توانیم  قبول کنیم که کسی آقا بالاسر ما باشد . و عملا تاریخ معاصر ما نشان داده که یا طرفدار دیکتاتوری قاجاریه بودیم یا به نام جمهوری و مردم سالاری و آزادی و برابری و قانون به حکومت رضاخان بدتر از قاجاریه تن داده ایم  . چون دیدیم که به نام آزادی و دمکراسی کشور دچار هرج و مرج شد و نه به جامعه مدنی رسیدیم و نه توانستیم انقلاب کبیر فرانسه را در ایران اجرا کنیم ؛ بلکه برای داشتن زندگی راحت و حفظ معاش و بازگشت امنیت ، نمایندگان مجلس شورای ملی ما به رضاخان رای دادند . یعنی به کسی که با دست خود روزنامه نگاران و شاعران را خفه می کرد . ما هیچ وقت فکر نکردیم که آزادی تنها رهایی از بندها نیست بلکه رسیدن به موقعیت مطلوبی است که هیچ وقت نقشه آن را برای خودمان یعنی ایرانی با این فرهنگ خاص و در این نقطه جغرافیایی و این زمان و وضع و حال خاص ترسیم نکردیم .   

  

توجه : این نظرات تنها انعکاس نظرات موجود در میان شهروندان است و لزوما نظر صاحب این وبلاگ و شخص شخیص ما نیست . هرچند که از قلم روان نویس ما جاری شده است .

 

 

 

گزیده اینترنتی 1 : "بانوی ادب" بازهم سخن گفت: هاشمی نابهنگام نپرد

 

گزیده اینترنتی 2 : 82 درصد آمريكايي ها: ايران دشمن ماست

 

گزیده اینترنتی 3 : کلیپ شکایت : عزاداری مسعود رجوی بر مزار صدام

 

 

 

نویسنده: اکبر

جمعه 4 خرداد1386 ساعت: 21:30

سلام
میشه گفت نظرات جامعی رو جمع آوری کردید. و با واقعیت جامعه ما خیلی منطق بود . اصولا سر از کار ایرانی نمیشه درآورد یه روز خاتمی رو انتخاب می کنند یه روز دیگه احمدی نژاد را. یه روز مصدق میشه فرداش به آغوش محمد رضا شاه پناه می برن. نمیدونم چه باید کرد؟

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: انجمن

شنبه 5 خرداد1386 ساعت: 2:35

ششمیشم از نظرات مردمی این هست:

خانم مامور: این چه وضعشه!؟ نوبر جامعه مدنی 8 سال پیشه!؟
تو از اصلاحات و آزادی جامعه مدنی پس چی رو یاد گرفتی مترسگ!؟

مینی جوب خانم:
ما فقط آزادی بدنی شو یاد گرفتیم بقیش پیش کش خودتون!

وب سایت

 

نویسنده: رهگذر

شنبه 5 خرداد1386 ساعت: 2:38

آفتابه لگن هفت دست شام و ناهار پس چی شد!؟

 

نویسنده: حرفی از آن هزاران

شنبه 5 خرداد1386 ساعت: 12:5

از لطف شما ممنونم! مطالب شما نیز ارزنده و جالب است. موفق باشید.

وب سایت

 

نویسنده: سعید پورحیدر

شنبه 5 خرداد1386 ساعت: 15:27

سلام . ممنون از اینکه سر زدید . تولد شما را هم تبریک میگم

وب سایت

 

نویسنده: عکاس

يکشنبه 6 خرداد1386 ساعت: 7:4

سلامی گرم خدمت استاد
خسته نباشید مطلب خوبی است
بعدا نظرمو میگم
فعلا خدا حافظتان

وب سایت

 

نویسنده: فرشته مهر

دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت: 16:36

سلام ..از حضورتون ممنونم.

 

نویسنده: هملت

دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت: 17:31

یه جور دیگش هم اینه

میدان ونک:

خانم مامور : آهای دختر برو بالا یا لا زود باش

دختر : به خدا من که بی حجاب نیستم مامانم همین جاست

خانم مامور : یالا زور باش( دختر را هل می دهد)
دختر: باشه چرا حالا هی هل میدی

خانم مامور: چیه مگه اینهمه تو خیابون دست مالیت میکنن حالا هم یکم ما دست مالیت کنیم

نگاه هاج و واج

تمام

10 سال بعد

...؟؟؟

وب سایت

 

نویسنده: انجمن

سه شنبه 8 خرداد1386 ساعت: 1:12

انجمن با : داستان
شورا ي شهر اروميه وماجراي سمند وسمندر !
بروز شد. منتظر نظرات مباركتون هستيم.

http://anjoman85.blogfa.com/

 

نویسنده: انجمن

پنجشنبه 10 خرداد1386 ساعت: 3:19

انجمن با مطلب:
خيمه شب بازي در شوراي شهر اروميه
مانور جديد اصولگرايان براي آچمز كردن اقليت شورا

بروز شد.

 

نویسنده: ریتا

پنجشنبه 10 خرداد1386 ساعت: 22:44

سلام به دوست خوبم ببخشید این چند وقت دیر به دیر بهتون سر زدم وبلاگ بازی بزرگان دوباره به روز شد با مطلبی تحت عنوان
این دیگه باز نیست
در نظربازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که دراین دایره سرگردانند

وب سایت

 

نویسنده: انجمن

جمعه 11 خرداد1386 ساعت: 18:34

سلام مجدد دوست عزیز چطوری یانه منتظر پستهای وزین و جدیدتون هستیم/

وب سایت

 

نویسنده: انجمن

شنبه 12 خرداد1386 ساعت: 3:9

هر روز بهتر از دیروز: مسلمان واقعی باید اینجور باشه : شما هم همینطورید. مطلبتون حرف نداره خدا قوت برادر/
انجمن با مطلب : دم خروس يا قسم . . . !؟
بروز شد.

http://anjoman85.blogfa.com/

وب سایت

 

  نویسنده: کریم جباری ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ׀ موضوع: نظرات مختلف در باره طرح امنیت اجتماعی و سالم سازی ׀

bullet روزگار زن ذلیل
 

روزگار ما را علاوه بر عصر فمينيسم (‌به سبك "قبلتهم نساءهم ") ، عصر زن ذلیلی نیز می نامند . البته صاحب نظران در تفسیر این زن ذلیلی نه در کنفرانس های بین المللی به تفاهم رسیدند و نه در سمينارهاي خاله زنكي و مجالس خصوصی فمینیستی پیرزنان و گردهمايي هاي دخترکان و بانوان عالم . طی تحلیل های وومن نیوز و "خبرگزاری نسا " که در جلد پنجم دائره المعارف آکسفورد از صفحات ۱۲۹ الی ۱۲۹۰ هم عینا آمده نظرات مختلفی در تفسير "زن ذلیلی" آمده که خلاصه آنها به این شرح است :

۱ . زن ذلیل یعنی زن ذلیل شده و نگون بخت  و بد شانس که اتفاقا شوهر خوش شانسی دارد .

۲ . زن ذلیل یعنی زن مرد ذلیل . یعنی بانوی رزمی کار که در فنون رزمی ید طولایی داشته باشد  . آن وقت شوهرش به افتخار زن ذلیلی نایل می شود  .

۳ . زن ذليل يعني مرد زورگوي رضاخان صفت بزن بهادر زبان نفهم كه زن خوش خلق و صبوري داشته باشد و به جهت رد گم كردن و ننه من غريبم درآوردن و مظلوم نمايي هلوكاستي اداي زن ذليل و شكست خورده را دربياورد . چنان كه شكسپير (‌ همان "شخص پير "خودمان ) در وصف مردان ماقبل تاريخ ( عصر ماموتها)روايت كند كه :

                    مرداي اخم و طعنه‌ي بي‌دليل            مرداي سرشکسته‌ي زن ذليل

۴ . زن ذلیل یعنی زنی که شوهری نازنین و نازنازی داشته باشد و شوهر گرامي و دلسوز از نهایت عطوفت و رافت اسلامی انسانی به شكرانه مرد شدن پيوسته در رکاب زن و خدمت بشردوستانه به جماعت نسوان می کوشد تا این گلهاي باغ بهشت را از گزند زمانه پاسداری نماید و اجر جمیل و ثواب جزیل اخروی دریافت دارد .

۵ . زن ذلیل یعنی مرد ذلیل که زن خوب و مدیر و مدبر داشته باشد و زحمت حسابداری و امور مالی و برنامه ریزی خانوادگی و مدیریت داخلی و وزارت خارجه و وزارت جنگ و صلح و مديريت روابط عمومي و تداركات را شخصا به نمایندگی از فرمانده کل قوا به عهده گیرد و به شریک زندگی خود از جان و دل یاری رساند . همانند هر فرمانده دلسوز و متواضعی که در فکر سربازان خویش بوده و برای سعادت آنان کمر همت در میان بسته است .

۶ . زن ذلیل یعنی مردی که فداکارانه کارهای سخت خانه داری را به عهده گرفته و ضمن تر و خشک کردن بچه ها و نظافت منزل و پخت و تهیه غذا ، انواع فنون خانه داری و هنرنمایی در تدبیر منزل را به عهده می گیرد تا همسر گرامی اش بتواند با گامهای استوار در خیابان ها و کوچه های زندگی به خوشی و خرمی طي طريق نمايد و از سعادت دنیوی بي بهره نماند . چنان که شیخ اجل سعدی نیز در دعاهایش ضمن التماس دعا به طور مکرر فرماید :

الهی به مردان در خانه ات ... ... ... ... ... ... ... به آن زن ذلیلان فرزانه ات
به آنان که با امر روحی فداک ... ... ... ... ... ... نشینند و سبزی نمایند پاک
به آنان که از بیخ و بن زی ذیند ... ... ... ... ... ... شب و روز با امر زن می زیند
به آنان که مرعوب مادر زنند ... ... ... ... ... ... .. ز اخلاق نیکوش دم می زنند
به آن شیر مردان با پیش بند ... ... ... ... ... ... ... که در ظرف شستن به تاب و تبند
به آنان که در بچه داری تکند ... ... ... ... ... ... ... یلان عوض کردن پوشکند
به آنان که بی امر و اذن عیال ... ... ... ... ... ... ... نیاید در از جیبشان یک ریال
به آنان که با ذوق و شوق تمام ... ... ... ... ... ... به مادر زن خود بگویند: مام
به آنان که دارند با افتخار ... ... ... ... ... ... ... ... نشان ایزو نه، زی ذی نه هزار
به آنان که دامن رفو می کنند ... ... ... ... ... ... ... ز بعد رفویش اتو می کنند
به آنان که در گیر سوزن نخند ... ... ... ... ... ... ... گرفتار پخت و پز مطبخند
به آن قرمه سبزی پزان قدر ... ... ... ... ... ... ... به آن مادران به ظاهر پدر
الهی به آه دل زن ذلیل ... ... ... ... ... ... ... ... به آن اشک چشمان ممد سبیل
به تن های مردان که از لنگه کفش ... ... ... ... ... چو جیغ عیالاتشان شد بنفش
که ما را بر این عهد کن استوار ... ... ... ... ... ... ... از این زن ذلیلی مکن برکنار
به زی ذی جماعت نما لطف خاص ... ... ... ... ... ... نفرما از این یوغ ما را خلاص

                

۷ .  زن ذلیل یعنی این که مرد خودش را به موش مردگی بزند و ادای لیلی را در آورد و اهل شعر و غزل باشد و زن هم به سبک رستم دستان و هرکول پوارو شم پلیسی قوی داشته باشد .

 

۸ . زن ذلیل یعنی مرد لوس و تنبل و سست عنصر و نادان و بی اراده و بی مسئولیت و بی شخصیت که زنی تلاشگر و جدی و قاطع و با شخصیت داشته باشد . مرد گداصفت و بيعار و زن در تلاشي سختكوشانه نان آور خانواده و جبران كننده بي همتي مرد بزرگوار خويش . البته در موارد زیادی درست عکس این هم دیده می شود ، یعنی مرد خوب و تلاشگر و باشخصیت ولی فاقد روش مدیریتی کارساز و موفق و همان اندازه هم زن لوس و فاقد درک و آگاهی و سرشار از خودخواهی و ولخرجی و غرور و یکدندگی و احساسات لطیف زورگویانه و به شدت زودرنج و بی توجه به شوهر و خانواده و فرزند .....

      زنان پليس افغانستان

۹ . زن ذلیل یعنی مرد بگوید من رئیسم و زن بگوید : گذشت آن زمانی که قدرت دست شماها بود . خودم رئیسم . مرد می گوید : پول و زور دارم  . زن می گوید : اشک و فریاد دارم و جاذبه جنسی و قدرت مهریه و نهایتا در نبرد جاودانه زندگي ( همانند ستيز دائمي تام و جري ) و در صحنه های جنگ بین زن و شوهر ، بانوی گرامی پیروز گردد .

Go to fullsize image   

۱۰ . زن ذليل يعني اين كه زنان مدافع حقوق مردان و خواهان ايفاي نقشهاي مردانه باشند و همه جا مردان ضمن ناز و كرشمه و چشم و ابرو و آرايش كافي پرچم فمينيسم و زن سالاري و حقوق زن و آزادي زنان و آزادي زن شدن را به اهتزاز در آورند .

                       

۱۱. زن ذليل : كسي كه نتوانسته دم حجله گربه را بكشد . چرا كه گربه دم به تله نداده و در رفته است يا شمشيرش كند بوده . در لغت كسي را گويند كه در دام زنان افتد و به لطائف الحيل با طرفندهاي زنانه كه در كتاب جامع " حيل النساء " (‌در ۲۰ جلد )‌ مكتوب است ، طوق بردگي زنان در گردن افكند و مادام العمر زنجير در پاي و غل و غلاده بر گردن اسير امواج سحرانگيز شخصيت زنانه گردد و آن گاه شبانه روز ناله كنان شعر سرايد و به سبك مرحوم رهي معيري به دوست و دشمن ناله كند كه :

                 الهی در کمند زن نیفتی            وگر افتی بروز من نیفتی

مشهور است كه مرحوم ملانصرالدين هم ايدئولوژي مرد سالارانه و زن ستيزانه داشته در يادداشتهاي محرمانه اش كه اخيرا كشف شده يواشكي دور از چشم زنش نوشته است :

       خداوندا سه درد آمد به جانم هر سه یکبار

                 زن زشت و خر لنگ و طلبکار!

                       خداوندا زن زشت را تو بردار

                              خودم دانم خر لنگ و طلبکار را

توجه : این نظرات بعضا ساخته پرداخته رسانه هاي صهيونيستي مردانه بوده و یا به شايعات نفوذيها و ستون پنجم استكبار جهاني زنانه مربوط مي شود  و یا جزء روایات ساختگی بني اسرائيلي و احادیث جعلی زن ستیزانه یا بانوسالارانه است . به همین جهت مسئولیتش به عهده راویان شیرین سخن اخبار و صاحبنظران خوش نظر است و لاغیر .  

توجه دوم : تستهاي آزمون زن ذليلان

 بازگشت برادران عزیز اراذل و اوباش به آغوش اسلام

نویسنده: عکاس

شنبه 29 ارديبهشت1386 ساعت: 7:23

سلامی گرم خدمت استاد گرامی
والا این یکی رو نمیشه نظر زیادی داد
ولی زندگی که زن ومرد هر کدام جایگاهی
رو که خدا براشون تعیین کرد تو خونواده حفظ کنن
به هیچ مشکلی بر نمیخورن انشا’ا...
موفق باشید

وب سایت

 

نویسنده: انجمن

يکشنبه 30 ارديبهشت1386 ساعت: 0:11

سلام منیم عزیز اورمولو قارداشیم. بیز بدون اجازه هامی اورمولو لاری لینک ائدیرم. سیزی ده لینک ورمیشوخ. اگر مایل اولماساز حذف ائیلیاق. سیزده اوزویوز مختارسیز. چوخ یاشا اللهین امانیندا.

وب سایت

 

نویسنده: هملت

دوشنبه 31 ارديبهشت1386 ساعت: 10:20

سلام
خیر ؛ شما از یاد نرفته اید و نمی روید حداقل شما که ایمیل های سر و ته یه کرباس و خزعولات اینجانب را که با بزرگواری دریافت می کنید و خم هم به ابرو نمی آورید که ای آقا لطف کن و دیگر از این دری وری ها برای ما نفرست را نمی گویید

برای من مهمتر ای نوشتن محتوی آن است و هر روز به آپدیت کردن آن فکر می کنم ولی چه سود و حاصل که نه وقتی هست و حوصله و نه مهمتر از آن ایده و فکری به بتوان در مورد آن چند خطی نوشت.

به موضوعات سیاسی علاقه دارم مختصر و لی نمی خواهم یه هیچ وجه وبلاگم را آلوده به غر غر های معمول و ایراد های بک جانبه خودم در بیاورم

قبلا هم اشاره کرده ام که وقتی مجالی برای مطالعه نیست و اگر هم هست مجال بیشتری برای تعمل و تعقل در مورد آن مطالعات دیگر چه انتظاری می توان داشت

و نکته مهمتر هم اینکه اگر تنبلی دست از سر ما بردارد ما دست از سر آن بر نمی داریم.

وب سایت

 

نویسنده: سر دلبران

دوشنبه 31 ارديبهشت1386 ساعت: 11:12

سلام اول از همه متشکر از حضورتون بعدش هم این جریان زن ذلیلی رو شما بسیار جالب باز کردید فکر کنم با این مطلب آقایان بتونن انتخاب کنند که در چه گروهی قرار بگیرند بهتره
با بازی خوش آمد گویی به روزم
موفق باشید

وب سایت

 

نویسنده: انجمن

سه شنبه 1 خرداد1386 ساعت: 0:36

به وبلاگ پور حیدر سر بزنید: دو بحث مجزای ازهم : (نحوه برخورد با اراذل و بدحجابی )http://www.west.blogfa.com/
به نظر انجمنیها خلط مبحث شده نظر انجمن هم این ذیل رقم خورده ...
انجمن سائلین ارومیه برخورد با ارذل و اوباش را در همین وجهه موجود کاملا تائید میکند. و هیچ دلیلی : حتی ناکارامدی این دولت و دولتهای قبلی چه در رفع بیکاری " بیماری" بی عاری" بیخواب" بیزاری" ...
مردم ربطی به برخورد با اراذل ندارد.
لطفا سوژه دیگری برای بی کفایتی دولت سرهم کنید! می بخشید البته ما که برخوردی نمی بینیم اونائی که ارومیه تشریف دارند بروند سر چار راه خیام شمالی!
یک فردی هست بنام احمد که هم قواد هست هم مواد فروش و قرص فروش! اما ظاهرا شغلش هم موز فروش! نیروی انتظامی تو لیستهاش همین فرد جزو اراذل هست هر وقت همینیکی رو جمع کرد در مورد نحوه بر خوردش بحث خواهیم کرد. تهران هم به خود تهرانیها مربوطه!
در مورد بدحجابی هم ! حتی انگشت یک مامور به تن یک زن بخوره ( اقلش: حد باید جاری بشه چه برسه به کتک زدن که حکمش در اسلام شلاق در ملع عام هست.)

 

نویسنده: اکبر

چهارشنبه 2 خرداد1386 ساعت: 14:20

سلام
خیلی وقت بود می خواستم نظر بدم اما نمیشد. اینبار می خواستم یه نظر جدی بدم ولی هر کاری کردم نتونستم و مجبورم اینطوری برخورد کنم.
شما انواع مردهای زن ذلیل رو گفتین اما من میخوام بگم که اصولا مردا دو جور هستند یا زذ هستند یا ض زذ هستند یعنی چه؟
یعنی اینکه یا زن ذلیل هستند یا اینکه ضر می زنن که زن ذلیل نیستند.

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: نجفی

پنجشنبه 3 خرداد1386 ساعت: 15:32

سلام خسته نباشی
حاجی به فکر ماهم باش
اینجوری که بخواهیم برویم بشقابهای ژرنده در فضای آسمان خانه به پرواز درخواهد آمد شما که بهتر از ماها باین قشر آشنائی دارید.
ولی خوبهاش یک چیز دیگه است

پست الکترونیک

 

 

  نویسنده: کریم جباری ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ׀ موضوع: روزگار زن ذلیل ׀

bullet خاطرات ماندگار

مدتی است در بخشی از اوقات مطالعه خاطرات عزت شاهی را می خوانم (انتشارات سوره مهر - حوزه هنری - ۸۶۲ صفحه ) . خاطرات مبارزات انقلابی مردی کم نظیر و بزرگ و توانمند که هنوز هم زنده است . خاطراتی پر نشیب و فراز از طنزها و تلخی ها و دردها و و مقاومتها و تجارب و ماجراهای باور نکردنی . خاطرات پرماجرای دهه چهل و پنجاه و بخشی از چهره پشت پرده دژخیمان آریامهری . فیلمی هم که همراه کتاب است دیدنی و تکان دهنده است . البته خود کتاب درست مثل یک رمان خواندنی به دقت صحنه ها و اتفاقات را با جزئیات کامل ترسیم می کند . او زشتی ها و زیبایی ها را همه با هم بیان می دارد . نه چهره ای رویایی از مبارزان می سازد و نه در پی پنهان کاری می آید . به خصوص که به جز در اوایل انقلاب و برای مدتی کوتاه دیگر هیچ سمتی نداشته و در گوشه ای به شغل صحافی پرداخته است .

                                  گزیده ها و گوشه هایی از این خاطرات :

۱ . وقتی هم که به مدرسه رفتم چون دانسته هایم از دیگر هم سالانم بیشتر بود اغلب مبصر کلاس بودم ، به یاد دارم یکی دو مرتبه وقتی زنگ خورد در کلاس ماندم و عکس شاه را از کتاب های بچه ها پاره کردم ، این مختص مدرسه نبود و من هر جا عکس شاه و خاندانش را می دیدم با نفرتی عجیب آنها را پاره کرده به داخل توالت می انداختم .

من نسبت به بچه های ثروتمند هم حساسیت داشتم و همیشه در اختلافات طرف بچه های مستضعف را می گرفتم ، بچه هایی که وضع زندگی شان خوب نبود و با لباس های وصله دار و پاره و حتی بدون جوراب در برف و بوران زمستان به مدرسه می آمدند ، اما بچه های خانواده های ثروتمند و مرتبط با دستگاه دولتی ( حاکم در آن شهرستان) خیلی مرتب و ژیگول و در زمستان با پالتو و چکمه های چرمی رفت و آمد می کردند .

من وقتی که مبصر بودم سعی در کمک به آنها داشتم و نمی گذاشتم بچه پولدارها به آنها زور بگویند ، گاهی وقت ها هم چیزهایی مانند دفتر و قلم از بچه پولدارها بر می داشتم و به بچه های مستمند می دادم .

هر وقت هم که مبصر صف می شدم ، اسم های آنها را به عنوان این که در صف تخلفی کرده اند می نوشتم و به ناظم می دادم و ناظم هم به کف دست آنها ترکه می زد ، هر چند وقت یک بار هم اسم یکی از بچه پولدارها را می نوشتم و کسی را به عنوان واسطه نزد او می فرستادم تا بگوید فلانی اسمت را نوشته تا به ناظم بدهد ، اگر می خواهی کتک نخوری یک دفترچه چهل برگ بده تا اسمت را خط بزنم ، آنها هم غالباً بزدل و ترسو بودند و تهدیدم را جدی می گرفتند و دفترچه ای برایم می فرستادند ، من هم آنها را به بچه هایی که مستمند بودند ، می دادم .

۲ . ( هنگام ورود به تهران در نوجوانی ) حدود یک ماه به گشت و گذار در تهران پرداختم ، دیگر یاد گرفته بودم که چگونه از این طرف خیابان به آن طرف بروم ، از آنجا که خیابان های تهران را بلد نبودم با عبور از هر خیابانی با گچ جایی و گوشه ای از آن را علامت می زدم تا مسیر را گم نکنم .

۳ . شیخ احمد در الیگودرز امام جماعت بود ، خیلی تند ، رک ، صریح و با شجاعت برخورد و صحبت می کرد ، در سخنرانی هایش یک سره به شاه ، فرح ، ولیعهد ، دربار و دستگاه حاکم بد و بیراه می گفت .

از آنجا که ساواک حریفش نبود او را مانند شیخ غلام حسین جعفری " شیخ دیوانه " و " آخوند دیوانه " خطاب می کرد و چون نمی توانست ساکتش کند اطرافیانش را پراکنده بود ، از این رو در مسجد وقتی او به منبر می رفت فقط چند ساواکی به پاس صحبت هایش می نشستند و فحش های او را به شاه و سران رژیم تحمل می کردند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد .

جالب این که وقتی به او اعلامیه می دادم ، می گفت : این کارها چیه ؟ بروید مبارزه مسلحانه کنید ! و خودش اعلامیه ها را به مسجد می برد و در بین فرستادگان ساواک توزیع می کرد .

۴ . پرونده قطوری برای من در ساواک شکل گرفت و از من هیولایی نزد ساواک ساخته شد .آنها در به در دنبال ردی از عزت بودند ، هر کسی را که فکر می کردند خبری و یا نشانی از من دارد به ساواک احضار می کردند ، با ادامه این روند ترسی ناخواسته از من در دل مأمورین جای گرفت ، من هم که متوجه خطر بودم به هر طریقی که بود خود را از خطر آنها باید دور می کردم و هر روز به یک رنگ و لعاب در می آمدم . یک روز حاجی بازاری بودم و ته ریشی داشتم و تسبیحی به دست می گرفتم و گاه در هیبت یک حمال در می آمدم و کیسه به دوش می گرفتم و گاهی هم در برخی جمع ها در حمایت از برنامه های رژیم سخن می گفتم و از شاه و فرح تعریف و تمجید می کردم ! چنان که برخی خود به اصل سخنانم و جدی بودن آنها شک می کردند .

۵ . روزی در ایام عید سال 50 تغییر لباس دادم ، شاپو به سر گذاشتم و کراواتی زدم و به عنوان برادر میرهاشمی برای ملاقات به زندان قصر رفتم ، لاجوردی ، لشکری ، طالقانی ، انواری و ... را در پشت میله ها ملاقات کردم و بعد حضوری هم رفتم نزد میرهاشمی .

۶ . ساواک می گفت غیر مذهبی ها آدم های منطقی هستند ، وقتی دستگیر می شوند و به زندان می آیند ، کافی است چند کلمه با آنها منطقی صحبت کنیم ، آنها محکوم و متقاعد می شوند و حرف هایشان را می زنند ، اما بچه های مذهبی اصلاً منطقی نیستند ، مثل مریدان حسن صباح هستند که بهشان حشیش می دادند و نئشه می شدند تا سرسپرده کامل حسن صباح شوند و دست به ترور بزنند و حتی از جان خویش می گذشتند .

مذهبی ها هم با وعده حورالعین در بهشت و ذهنیاتی که نئشه شان کرده امید و آینده ای برای خود در آخرت متصور هستند ، نسبت به وعده ها و منطق های این دنیا بی تفاوت هستند و مقاومت می کنند و می گویند اگر شکنجه هم بشویم آن دنیا اجرش محفوظ است ، لذا به هیچ وجه منطق در کله شان فرو نمی رود .

۷ . یکی از کارهایی که من و محمد کچویی با هم انجام می دادیم ، بر هم زدن جلسات سخنرانی دکتر جواد مناقبی ( آخوند درباری ) و آتش زدن ماشین او بود . مناقبی داماد علامه طباطبایی و باجناق آیت الله قدوسی بود ، اما نمی دانم چطور با دربار کنار آمده بود .

او با تحصیلات دانشگاهی ، استاد دانشکده الهیات بود و در منابر سخنرانیش در مدح و مناقب شاه سخن می گفت و پای منبرش وابستگان حکومتی می نشستند ، به یاد دارم وقتی که در مسجد بزازها بالای منبر رفت و هویدا پای منبرش بود ، گفت : جناب آقای امیر عباس هویدا ! شما که خود به پای خودتان به اینجا نیامده اید ، شما را حضرت زهرا (س) استقبال کرده و امام زمان (عج) نیز بدرقه تان می کند .

جناب آقای امیر عباس هویدا ! نطفه پاک بباید که شود قابل فیض ورنه هر خشت و گلی لؤلؤ مرجان نشود . بعد به کسانی مثل آیت الله مشکینی و آیت الله منتظری که برای کتاب شهید جاوید تفریظ نوشته بودند حمله کرد ، من و کچویی تصمیم گرفتیم او هر جا منبر رفت منبرش را بر هم بریزیم .

یک بار کمی پول به آدم دیوانه ای دادیم و فرستادیمش در مسجد بزازها پای منبر شیخ نشست ، تا شیخ شروع به سخنرانی کرد ، او شروع به در آوردن شکلک نمود ، ابتدا شیخ به روی خودش نیاورد ، اما دید نمی تواند این وضع را تحمل کند ، لذا برگشت و گفت : مثل این که ایشان حالشان خوب نیست ، بیایید ببریدش بیرون که یک دفعه آن دیوانه فحش رکیک و چارواداری کشید به جانش : " ک .... می گم بیا پایین " در این لحظه کنترل اوضاع از دست رفت و مجلس به هم ریخت و شیخ پایین آمد .

۸ . از آنجا که موقع زخمی شدن و دستگیری فریاد زده بودم : حسین آمدم! حسین آمدم! آنها فکر می کردند که حسین یکی از افراد مرتبط با من است ، بازجویی و شکنجه را هم با این سؤال که این حسین کیست و چیست ؟ شروع کردند . هی می زدند و می گفتند : بگو این حسین کیست ؟ و من هر چه می گفتم و توضیح می دادم که منظورم امام حسین بود آنها باور نمی کردند و می گفتند : فلان فلان شده مگر امام حسین بچه توست که این طور صدایش می کنی ، نه ! باید بگویی این حسین کیست و چه رابطه ای با او داری و چرا آنجا صدایش می زدی ؟

Go to fullsize image

۹ . به هنگام درگیری هفت گلوله ، پنج تا به پای راست ( یکی کنار انگشت شصت پا ، یکی بالای زانو ، یکی زیر زانو و در قلم پا ، دو تا در باسن ) یکی به کمر و یکی هم به شانه ام خورد . که از این تعداد سه گلوله در بدنم مانده و بقیه رد شده بود . جراحت زیر زانویم تا مغز استخوان رسیده و خیلی وخیم بود و بعد از چند روز هم قسمتی از پایم سیاه شد ، آنها اصرار داشتند برای جلوگیری از غانقاریا و سرایت سیاهی به قسمت های دیگر بدنم باید پایم قطع شود که من نگذاشتم . به دلیل خونریزی زیاد ، جسمم بی رمق شده بود و درد ناشی از جاگیر شدن گلوله ها به علاوه اعمال شکنجه شدید ، گاه وضع مرا به حد بحران و مرگ می رساند ، در این لحظه شکنجه گران دست از ضرب و شتم بر می داشتند ، کمی صبر می کردند و وقتی حالم بهتر می شد دوباره شروع به شکنجه می کردند .

Go to fullsize image

با آتش سیگار و فندک قسمت هایی از کف پایم ، بیضه و آلت تناسلی ام را می سوزاندند و خاکستر سرخ سیگار را به قسمت های مختلف بدنم از جمله ناف می چسباندند ، وقتی دود و جلز و بلز قسمتی از بدنم در می آمد آتش را به سمت دیگری می چسباندند ، چون دهانم را محکم گرفته بودند تنها می توانستم تکانی بخورم ، هر وقت دست از روی دهانم بر می داشتند داد می زدم .

Go to fullsize image

کابل مورد استفاده آنها همین سیم های کلفت چند رشته ای برق بود ، صبح که شد سر و کله نیک طبع ، سر بازجوی شهربانی پیدا شد ، وقتی دید سر و صورت من باد کرده است گفت : نازش برم شاه داماد را ! ببینید چقدر هم خوشگل است ، چقدر توپر و محکم ، اصلاً شکم ندارد و ... بعد یک پایه صندلی را به صورت عصا به دست گرفت و شروع کرد به زدن ، از پیشانی تا ناخن های پا ، پیشانی ، چشم ، بینی و دهان ، سینه و شکم و ... از بالا به پایین و از پایین به بالا انگار دهل می زد ....

تمام بدن و سر و صورتم کبود و سیاه شد و خون مردگی در زیر پوستم نمایان شد ، نیک طبع دو ساعتی آنجا بود ، او واقعاً آدم قسی القلبی بود ، وقتی که رفت ، بازجوها که نسبت به جان من احساس خطر می کردند سریع آب قند برایم آوردند ... چند روزی خون از بینی و دهانم خارج می شد .

در سه روز بعد ، این کبودی ها به زردی گرایید ، آنها از زرد شدن پوستم ترسیدند و یک پزشک متخصص را به بالینم آوردند تا معاینه کند ، دکتر گفت : مسئله خاصی نیست ، خون های مرده در حال جذب شدن است و به همین دلیل تا یکی دو روز مراعات می کردند و روی بدنم نمی زدند ، فقط با شلاق به کف پایم می نواختند و با آتش سیگار قسمت های مختلف بدنم از جمله سر سینه ها ، بیضه ها و زیر بغل هایم را می سوزاندند ، مرتب دورم را احاطه کرده و سیگار می کشیدند و خاک سیگار خود را روی بدنم می ریختند و دوباره پک می زدند .

هنگامی که شلاق می خوردم در ظاهر فریاد می زدم ولی در دل به آنها ناسزا و فحش و بد و بیراه می گفتم ، یا پشت سرشان شکلک در می آوردم که یکی دو بار نگهبان ها دیدند و به شکنجه گران گفتند ، آنها هم لج کرده با قوت و حرص بیشتری به زدنم ادامه می دادند . آنان در برخوردهایشان با من مسائل انسانی را رعایت نمی کردند و هیچ احترامی در کار نبود و مثل یک حیوان وحشی با من برخورد می کردند ، طوری که حدود دو ما مرا لخت مادرزاد نگه داشتند .

گاهی که مرا به بازجویی می بردند چون هیچ لباسی به تن نداشتم مرا لخت و عور به روی زمین سرد می نشاندند و هر چه التماس می کردم که یک تکه کاغذ یا مقوایی بدهند تا بر روی آن بنشینم فایده ای نداشت ، گاهی از صبح تا ظهر روی زمین سرد می نشستم و به راستی خیلی اذیت می شدم و سرما تا عمق وجودم نفوذ می کرد .به این هم بسنده نمی کردند ، گاهی یکی از آنها می آمد و پایم را باز می کرد تا همه جایم پیدا شود ، بعد مسخره ام می کردند و می خندیدند ، یکی می گفت : چریک چطوری ؟ دیگری می گفت : چروک چطوری ؟ حسابی هتک حرمتم می کردند و از هیچ اذیت و آزار و توهینی فرو گذار نبودند ، بدتر از یک حیوان رفتار می کردند ، خیلی غیر انسانی !

شکنجه ها در آن زمان (شش ماهه اول 52) در حد سوزاندن با آتش سیگار و فندک بود ، چک و لگد که جای خود داشت ، بالاترین شکنجه هم شلاق بود ، شلاق با کابل برق . بعضی ها آن قدر سریع در برابر این شکنجه کوتاه می آمدند و حرف می زدند که شکنجه گران به شلاق می گفتند : مشکل گشا . تازیانه های شلاق به کف پا روی رشته های عصبی اثر می گذاشت ، با هر ضربه شلاق درد تا مغز استخوان آدم را در بر می گرفت و به اصطلاح تا مغز آدم سوت می کشید ، تکرار شلاق موجب می شد کف پا گوشت اضافی بیاورد و برآمدگی در کف پا ایجاد شود .

آویزان کردن به صورت وارونه و چرخاندن نیز در کار بود ، دستبند زدن صلیبی از همه شکنجه ها غیر قابل تحمل تر بود ، در این شکنجه فرد را از مچ دست به دیوار صاف یا نرده ای آویزان می کردند که سنگینی بدن موجب کشیده شدن است ها در طرفین و فشار طاقت فرسایی در مچ و آرنج و کتف می شد ، آدم احساس می کرد که هر آن رگهایش پاره خواهد شد ، ادامه این شکنجه و تحمل آن بیشتر از بیست دقیقه ممکن نبود ، چرا که دست ها باد می کرد و حرکت خون کند و دست ها کبود می شد .

بعد چهارپایه ای زیر پای فرد می گذاشتند و از او می خواستند که حرف بزند ، اگر به زبان می آمد که هیچ ، اگر دم فرو می بست دوباره چهارپایه را از زیر پایش می کشیدند ، یک سال بعد که مرا به ساختمان اصلی بازداشتگاه کمیته آوردند چندین بار از نرده های دور دایره آویزانم کردند و تا سر حد مرگ شکنجه ام دادند که ...

از دیگر شکنجه ها باتوم برقی بود ، برای برق آن از باطری های ماشین استفاده می کردند ، این باتوم مثل باتوم های پاسبان ها بود ، منتها باتوم اینها برقی و لاستیکی بود ، داخلش سیم کشی و المنت و سر آن قطعه ای فلزی داشت ، در دسته آن یک شاسی بود ، با فشردن آن ولتاژ برق باطری وارد باتوم می شد و بدن را می لرزاند ، نمی سوزاند ، بلکه حالت رعشه به آدم دست می داد .

                                             بخشی از فیلم شکنجه ها

یکی دیگر از شکنجه های سخت و وحشتناک ، آپولو بود که تقریباً از سال 52 در ساختمان اصلی کمیته مورد استفاده قرار می گرفت ، وقتی کسی را به آن می بستند ، سردردی به او دست می داد که اعصاب و روانش را خراب می کرد و به هم می ریخت .

جنبه روانی این شکنجه ها بیش از خود شکنجه افراد را اذیت می کرد ، بزرگ کردن بعضی شکنجه ها و شایعه در خصوص آنها دل زندانی را خالی می کرد ، دلهره و وحشت داشتن از شکنجه ای موجب می شد که آدم زودتر مقاومتش شکسته شود .

در مورد ناخن کشیدن من ندیدم و نشنیدم که بنشینند و با انبردست ناخن کسی را از بیخ بکنند ، وقتی روی ناخن شلاق می زدند از بیخ می پرید ، گاهی هم سه یا چهار سوزن ته گرد را تا نیمه در زیر ناخن فرو می کردند ، بعد فندک یا شمع زیر سوزن روشن می کردند ، این کار سوزش عذاب آوری داشت ، بعد از مدتی زیر این ناخن سیاه می شد ، چرک می کرد و بعد از چند روز می افتاد .


۱۰ . دو سه شب بعد از دستگیری بود که به سراغم آمدند و صحبت از فساد اخلاقی در جامعه کردند و سر به سر من گذاشتند که خب ! تا حالا چند بار به قلعه رفته ای ، اصلاً متأهلی یا مجرد ؟! گفتند : تو که در روز قیامت گرفتاری ، پس حداقل می رفتی خودت را تخلیه می کردی و ارضاء می شدی ، باز هم دیر نشده ما قبل از مردنت تو را به فیض می رسانیم ...

بعد نمی دانم از کجا یک خانم بی حجاب با دامن مینی ژوپ پیدا کرده آوردند ، شاید از خودشان بود ، شاید از کادر یا بیماران بیمارستان بود ، نمی دانم ! هر چه بود من با دیدنش یک دفعه جا خوردم ، مأمورین گفتند این خانم در اختیار تو ، می توانی صیغه اش کنی ، ما می رویم بیرون تو دلی از عزا در بیاور و ...

من ناخودآگاه به فکر افتادم ، که دامی برایم چیده اند ، حدس زدم آنها در جایی دوربین مخفی گذاشته اند و می خواهند عکس بگیرند و از آن سوء استفاده کنند و مرا زیر منگنه بگذارند و خرابم کنند ، آنها می دانستند که من آدمی مذهبی هستم ، لذا اگر حرفی هم می زدم با این کار می خواستند وجهه مرا بین مبارزین و متدینین خراب کنند .

در همان حالتی که لخت روی تخت افتاده بودم و جز یک ملحفه هیچ چیز مرا استتار نکرده بود ، بنای بی اعتنایی به آن زن گذاشتم ، می دانستم که کوچکترین لغزش سقوطی است به عمق پرتگاهی هولناک .

به یاد حضرت یوسف افتادم که چگونه زن فرعون درصدد بد نامی او بود ولی خدا دستش را گرفت ، از خدا خواستم که مرا نیز دریابد و از این کید و فریب نجاتم دهد ، آن زن وقتی به این طرف تخت آمد من رو به آن طرف کردم ، بد و بیراه گفتم و فحش دادم که : زنیکه خر برو گم شو ! من اهل این حرف ها نیستم ، یک بار برای ایجاد حس تنفر در او داد زدم و گفتم من ترجیح می دهم که به سگ نزدیک شوم تا به تو !

این حرف به غرور زنانگی او برخورد ، حدود یکی دو ساعت این زن هر چه تلاش می کرد تا مرا به دام خویش بیندازد نتوانست ، هر چه بیشتر سعی می کرد سرسختی و مقاومت من بیشتر می شد ، تا این که واقعاً نفرت وجودش را گرفت و فهمید که واقعاً امکان رسوخ در من ندارد .

من نیز می دانستم که این زن فلک زده از فرط اجبار و زور به این کار واداشته شده است ، لذا با برانگیختن حس نفرت او توانستم وی را مجاب کنم تا دست از سر من بردارد ، خدا هم کمک کرد تا از این توطئه و نیرنگ و شاید به عبارتی آزمایش سخت با سربلندی و سرافرازی بیرون بیایم .

به راستی اگر نبود عنایت خداوندی ، نجات از چنین منجلابی ممکن نبود ، چرا که بعدها دیدم و شنیدم که بسیاری بودند به کمتر از این مثلاً برای یک پاکت سیگار خود را فروختند ، حال می توانم بگویم به استعانت خدا این نقطه از تمام طول دوران مبارزاتم فرایم ارزشمندتر است .

۱۱ . در جریان این بازجویی ، چند عامل ساختگی باهم خیلی خوب جفت و جور شدند ، یکی همان فریادهای حسین آمدم ، حسین آمدم ! در هنگام دستگیری ، داستان جعلی حسین محمدی که گفتم بعد از علیرضا بهشتی رابط من شد و پیدا شدن پاکت عکس رادیوگرافی که رویش نام حسین محمدی نوشته شده بود ، لذا از این به بعد باید حواسم را جمع می شد و با جا افتادن نقش و مسئولیت خیالی حسین محمدی ، صحنه ها را خوب بازسازی می کردم . یک دفعه شروع کردم به دادن فحش به خواهر مادر حسین محمدی که فلان فلان شده مرا گول زده است ، همه اش برای اوست ، کتک ها ، شلاق ها ، باتوم زند ها مرا از این ادعای خیالی عقب ننشاند ، تمام وقایع و مسائل(بمب های ساخته شده ) را به گردن حسین محمدی و حسین جعفری انداختم ، در اعترافات هر جا که من بودم محمدی هم حضور داشت و کاسه کوزه ها بر سر او می شکست .

خیلی سعی می کردند که از این آدم فرضی آدرس و نشانی بگیرند ، می گفتم از آن روز که آن گونی ها را امانت آورد و رفت دیگر خبری و سراغی از او ندارم ، من نمی دانم کجاست ، او مسئول بالا دست من بود و نمی توانستم درباره او و این که کجا می رود یا با چه کسانی در ارتباط است و چه کار می کند اطلاعاتی داشته باشم .

می پرسیدند : مشخصاتش چیست ؟ قبل از این کشف هم پرسیده بودند و من بدون تغییر در گفتارم می گفتم : لهجه اصفهانی داشت ، دانشجو بود ، شکمش یک مقدار جلو بود ، چشم و ابروی مشکی و درشتی داشت ... در حالی که چنین مشخصاتی وجود نداشت.

بازجویان هم مشخصات را می نوشتند و می رفتند به دانشگاه ها و پادگان ها و جاهای مختلف به دنبال این آدم افسانه ای می گشتند ، اما دست خالی باز می گشتند ، نسبت به این شخص اصلاً عقده ای شده بودند و عقده آن را هم بر سر من خالی می کردند و مرا به باد کتک می گرفتند .

۱۲ . در سلول به غیر از یک پتو ، یک کاسه سه کاره داشتم ، آن کاسه هم ظرف غذا بود و هم ظرف آب ، گاهی هم که نمی گذاشتند به دستشویی بروم از آن برای تخلیه ادرار استفاده می کردم ، یعنی از یک طرف با آن کاسه آب و غذا می خوردم و از طرفی هم در مواقع اضطراری در آن ادرار می کردم ، چرا که نگهبان ها در مورد من سخت گیری های بی حدی می کردند و تقریباً از من می ترسیدند .

به آنها گفته بودند که این آدم دو تا پاسبان را کشته است ، لذا آنها به چشم یک قاتل به من نگاه می کردند ، گاهی خود به قصد کشت و انتقام جویی مرا می زدند و توجهی به خواست ها و نیازهایم نداشتند .

روزی دو بار هم بیشتر اجازه نمی دادند که به دستشویی بروم ، در این فرصت کاسه ادرار را به دستشویی برده خالی می کردم ، یک بار در همین دفعات که کاسه را با خود به روی زمین می کشیدم ، ادرار لب پر شد و مقداری از آن روی زمین راهرو ریخت که نگهبان آمد و بقیه را روی سرم خالی کرد .

یک دفعه جا خوردم ، آن قدر کارش زننده و غیر قابل تحمل بود که نمی دانستم گریه کنم یا فریاد بزنم ، بغض بدجور گلویم را می فشرد ، یک بار دیگر هم که این اتفاق افتاد ، نگهبان ها آمدند بقیه ادرار را هم در راهرو ریختند ، آنگاه مرا مثل بوم غلتان روی آن می غلتاندند تا زمین را خشک کنند .

۱ . متن خاطرات عزت شاهی

۲ . مصاحبه ايي با ماهايا پطروسيان بعد از مسلمان شدن

۳ .  امام جمعه مشهد و حکومت ملوک الطوایفی

۴ . پيچيدگيهاي زنان و مردان

۵ . چهره واقعی جناب پرزیدنت بوش

۶ . گندكاریهای عمرانی

۷ . کلیپ - شکایت

۸ . کلیپ - دلقک

                         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خبرنگار «بازتاب» گزارش داد، گروهي از افراد در ابتکاري عجيب، اقدام به تبليغ براي سفرهاي مختلط شرعي کرده‌اند. در آگهي‌هاي اين افراد که آشکارا در مرکز شهر پخش شده، بدون نام بردن از موسسه يا مجوز، با طرح سؤال «چرا گناه؟»

جوانان به سفر با خود دعوت شده‌اند تا با حل مسائل شرعي محرم و نامحرم! به شمال سفر کنند.متصدي اين سفرها در تماس خبرنگار «بازتاب» با اشاره به مراحل شرکت در اين سفرها اظهار کرد: در مرحله اول ثبت نام انجام شده و سپس با خانمي که با او آشنا هستيد، به نمايندگي‌هاي ما مراجعه کرده و به دفترخانه‌هاي خاصي معرفي مي‌شويد تا بدون درج در شناسنامه، صيغه عقد براي شما خوانده شده و سپس با ارائه معرفي‌نامه به همراه ما به سفر مي‌آييد.

فرد مذکور اظهار داشت، اقامت خانم‌ها و آقايان داراي معرفي‌نامه در هتل‌هاي تهران نيز از برنامه‌هاي بعدي آنان است.

در اين حال يك كارشناس مسائل اجتماعي به خبرنگار «بازتاب» گفت: هرچند ممكن است، اين گونه اقدامات صورت شرعي داشته باشد و حتي با نگاه خوشبينانه عده‌اي با نيت به گناه نيفتادن جوانان به آن روي آورند، اما خواه، ناخواه مي‌تواندزمينه‌ساز گرايش جوانان به فساد شود.

وي افزود: بحث صيغه و ازدواج موقت از امتيازات فقه شيعه است، اما موضوعي شخصي و فردي است و اگر قرار است از اين شيوه شرعي استفاده شود، لازمه آن فرهنگ‌سازي است، نه اتخاذ چنين روشهايي كه اولين آفت آن _ به ويژه وقتي بدون نظارت صورت گيرد_ ميدان دادن به شبكه‌هاي فساد است.

گفتني است، 6 سال پيش هم انتشار اخباري درباره طرح «خانه‌هاي عفاف» منجر به واكنش‌هايي شد و مانع اجراي آن در جامعه شد .

 

 

نویسنده: عکاس

شنبه 22 ارديبهشت1386 ساعت: 3:21

سلام خدمت آن بزرگوار
این خاطرات عزتشاهی رو اگه بخونم فکر میکنم بدرد منکه خودم هم خاطره مینویسم بخوره ممنون از اینکار بزرگی که کردین
البته نظرمو بعد از خوندن خاطرات میگم موفق باشید

وب سایت

 

نویسنده: علی

شنبه 22 ارديبهشت1386 ساعت: 6:45

اهو ! مگه هر کی مایه داره پولشو از راه خلافی در آورده ؟!
که همیشه با هاشون دشمن بوده ؟!

 

نویسنده: محمد آسمانی

شنبه 22 ارديبهشت1386 ساعت: 16:19

سلام آقا کریم جباری عزیز
خوبی؟ خدا همیشه تو را به سلامت بدارد
سرم درد گرفت و باور کن داره گیج می ره از شکنجه هایی که این مرد شده.
خیلی خیلی سخته و واقعا به معجزه می مونه که اینا رو دیده و هیچ چی نگفته.
به نظر نمی آد اگه خدا به داد آدم نرسه، کسی بتونه مقاومت کنه.
این مردی که ازش گفتی یه کوهه. در باور ادم نمی آد. خیلی مرده.
تو حدیث اومده مومن از حدید هم شدید تره. واقعا حدید اگه می بود خم می شد و کوتاه می اومد. خیلی حرفه که ایشون نه خم شده و نه کوتاه!!!
چی بگم...؟!
مجبورم برم دراز بکشم از سردرد و سرگیجه ای که داره زیادتر می شه.
پناه بر خدا، هیچ کی تو یه همچی امتحانی نیفته. خوندنش آدمو اینجوری می کنه
وای به اینکه خودت مبتلا بشی.
پناه بر خدا!

وب سایت

 

نویسنده: کربلایی سیده شکوفه بهار کنیز ابوالفضل

يکشنبه 23 ارديبهشت1386 ساعت: 12:20

بسمه تعالی

صلی الله علیک یا مولانا عباس
یل کربلا ابالفضل

قربون اون قد وبالات

فدای چشای نازت

فدای خشکی لبهات

دل من عاشق می مونه

دائم از شما می خونه

منو میشناسی آقا جون

من همونم اون دیوونه

چشای قشنگ عباس

خوابو از چشام گرفته

بدونه تو گم میشم تو

شب و روز و ماه و هفته
یا علی
در پناه اقام عباس

وب سایت

 

نویسنده: هيچ كس

دوشنبه 24 ارديبهشت1386 ساعت: 9:43

سلام.
خوبي دوست عزيز.
متن جالبي درموردخاطرات آقاي عزت شاهي زدي.
توي خاطرات اونها اونقدر تلخي وشيريني هست كه فقطخودشون وافرادي كه بااونها بودن مي فهمند وشايد قسمت كمي روهم ما.
درموردمتن پايينت بايستي مي نوشتن كه آقاي كه شما اين ابتكارجديد روكرده ايد شما خودتو حاضريد كه خواهر ومادرتون يازن ودخترتون اين كارو بكنند اگر حاضريد اول ازاونها شروع كنيد.
من آپ كردم.
ياعلي مدد.

وب سایت

 

نویسنده: عکاس

چهارشنبه 26 ارديبهشت1386 ساعت: 2:56

سلامی دوباره
خاطرات زیبایی بود منکه از مقاومت وسر سختی این آدم لذت بردم هرچند تحمل این درد وشکنجه بسیار سخته اما مقاومتش شیرینه راستی استاد گرامی متن خاطرات را که تو کتابنمای جهانی گذاشته اید همان مقدار است
اخه شما 862 صفحهایی گفتین مثل اینکه همه خاطرات و نذاشتین
در مورد اون آگهی هم بگم که نگاه سلیقه ایی به دین همین عواقب را بهمراه دارد
با مطلبی بعنوان... هم از شاخ بزن هم از بیخ ... بروزم
موفق باشید

وب سایت

 

نویسنده: حسام

چهارشنبه 26 ارديبهشت1386 ساعت: 20:57

سلام
ممنون که آدرس جدیدت را برام فرستادی . موفق باشی

وب سایت

 

نویسنده: دانشجو

چهارشنبه 26 ارديبهشت1386 ساعت: 22:56

سلام استاد
از ایتکه دوباره مطالب زیبایتان را مرور می کنم بسیار خوشحال هستم.
من دانشجوی شما در ترم دوم در رشته مدیریت بازرگانی در دانشکده ادبیات ارومیه بودم که از ان زمان نسبت به شما ارادت یافتم ودر ضمن اکنون نیز بارها شما را در دانشکده میبینم که مایه افتخار من است.

 

نویسنده: انجمن

شنبه 29 ارديبهشت1386 ساعت: 3:52

سلام به ما هم سر بزنيد. من شما رو لينك كردم. شما هم مختاريد.
البته نخواستيد حذف ميكنم.
البته برای این پستت نظر خواهم داد... ضمنا خوش گلیبسن دوباره بو عالمه!

وب سایت

 

نویسنده: بنت الزهرا سیده.اعلام شرکت در ختم قران

دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت: 10:27

سلام محب حضرت زهرا سلام الله علیها..
ختم قران در این وبلاگ به نیت حضرت زهرا برپاست محب حضرت زهرایی در ختم سوم شرکت فرما..اجرت با بی بی دو عالم زهرای مرضیه..لطفا جز تکراری انتخاب نکنید ..روحی فداکی یا سیدتی و مولاتی یا ریحانه الرسول ص..با ارزوی عاقبت بخیر شدن همه شیعیان واقعی و مخلص..

یا قره عین الرسول
..یا سیدتنا و مولاتنا. .انا توجهنا و استشفعنا و توسلنااااااا بک الی الله. .و قدمناک بین یده حاجاتنااااااااا. .یا وجیهه عند الله اشفعی لنا عند الله

قرآن خواندن فاطمه سلام الله عليها

زهــــــــرا سلام الله عليها با قران مانوس بود.سلمان گويد:رسول خدا صلي الله عليه و اله مرا براي كاري به خانه زهـــــــراسلام الله عليها فرستاد.به در خانه كه رسيدم صداي زهـــــرا سلام الله عليها را كه درون خانه قـــــرآن ميخواند شــنــيــدم.(
۱) و باز سلمــــــان روايت مي كند كه در داخــل خانه زهـــــــــرا سلام الله عليها شدم .ديدم در همان حالي كه مشغول كار خود بود و جوها راآسياب ميكرد.قرآن ميخواند.او حتي وصيت ميكند كه در شب اول قبر علي عليه السلام بر سر مزارش زياد قرآن بخواندو دعا كند.(۲)

۱-بحارالانوار ص۸۸

۲-بحاالانوار ج۷۹.ص۲۷.و از كتاب رازهاي فدك تدوين:حاج زين العابدين غلام

وب سایت

 


 
  نویسنده: کریم جباری ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ׀ موضوع: خاطرات ماندگار ׀

 

© All Rights Reserved to sham0.Blogfa.com / Theme by: iTheme